دهـکــده ادبـیــات پـاســارگــاد
به وبلاگ خودتون خوش آمدید امیدوارم لحظات خوبی را سپری کنید
بار دیگر عقب رفت و با تمام قدرت به جلو هجوم اورد . بازم خورد با این ورود ممنون . دروازه رو به نور بسته بود . حتماْ یک کاری کرده بود که دروازه بسته شده . اون لیاقت رسیدن به نورو نداره . آره تقصیر خودشه . خودّه خودش ! ولی اون دست از این مبارزه برای رسیدن به یگانه معشوقش بر نمیداره . اون کسی نیست که خسته بشه . اون کم نمیاره ! فکرش رفت سمت دوستش که با بیقیدی بهش گفته بود به این عشق پر و بال نده !آخرش مرگه . هر کی تاحالا افسون نور شده مرده . ولی اون گشته بود . حالا که نورو پیدا کرده به صورت جادویی راه بسته است . اون لیاقت نورو نداشته . دوباره رفت عقب و خودشو به دروازه کوبید . باز هم برخورد . باز هم راه بسته . احساس میکرد این بار اونقدر شدید به دروازه بسته برخورد کرده که دستش شکست ! ولی اون از مبارزه دست نمیکشه . اون تا آخرین رمقش تلاش میکنه . اون ... پسر کوچولو یه گاز دیگه به بستنی مگنومش زد و یه لبخند گنده هم به باباش . با تمام وجودش بستنی می خورد . دماغش و دهنش و یه قسمت هایی از لپش کاکائویی شده بود . باباش هم یه دفعه یه عکس ازش گرفت . پسره هم زبونشو کشید دور دهنش تا آخرین ذرات کاکائو رو هم بازیافت کنه . دوید سمت باباش و یه بوس گنده از لپش کرد . باباهه نمیدونست چندشش بشه یا از این همه محبت غرق خوشی ؟ نتیجه این دوگانگی شد یه لبخند و حرکت به سمت دستشویی . داشت دستاشو میشت که پسرش داد زد : - وای بابایی ! بیا این پلوانهه رو ببین . داله خودشو میزنه به پنجله ! چلا ؟؟؟؟؟؟



تاریخ: سه‌شنبه 07 خرداد 1392
ارسال توسط pasargadn7

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید