گربه ي عمه مصي روي پام لم داده بود. با اينكه لاغر مردني بود تني نرم و دوست داشتني داشت وقتي روي سرش با انگشت دست مي كشيدي چشماشو مي بست و خودشو برات لوس ميكرد اونوقت بود كه عمه مصي قربون صدقش مي رفت ، مامان زير لب استغفرالله استغفرالله ميكرد و چند تا سرفه ي كوتاه در ادامه ش.
يه جا روي شكمش موهاش ريخته بود، وقتي از عمه پرسيدم چرا اينطوري شده گفت انگار يه نوع قارچ، دكترش كه اينطوري گفته، دوا هم داده، دوا... مامان نگاه هاي چپ چپشو به من شديد تر كرد هر دفعه به چشماش نگاه ميكردم زير لب يه چيز بهم مي گفت و من سريع نگاهمو بر ميگردوندم به طرف گربه. عمه مصي از خودش ميگفت از تنهايي هاش . هر دفعه وسط حرفاش يه آهي ميكشيد و چند لحظه سكوت ميكرد و دوباره شروع ميكرد به درد و دل كردن. مامان گوش نميداد ، نمي دونم شايدم ميداد! چشماي مامان رو صورت من و گربه ميچرخيد و ابروهاشو هر از چند گاهي بالا مي نداخت.(((((بقیه داستان را در ادامه مطلب بخونید)))))
ادامه مطلب...
ادامه مطلب...
تاریخ: یکشنبه 11 فروردین 1392
ارسال توسط pasargadn7
ساعت دوازده ظهر به موسسه می رسم . مامان داره چکهای شرکتهای خطوط هوایی که طرف قرارداد با موسسه هستند رو امضا می کنه .
آقا کامران وارد اتاق میشه ، وقتی می بینه مامان سرش به کارهای مالی گرمه با چشمک به من می فهمونه که باید دنبالش برم بیرون . پشت در به من میگه : سپیده می خوام با یه فیلسوف آشنات کنم . میگم : فیلسوف ؟
با لبخندی مغرورانه میگه : بله یه فیلسوف جهانی !
میگم : آقا کامران آخه من از فلسفه چی می دونم ؟ من هیچ فیلسوفی رو هم نمی شناسم .
آقا کامران در حالی که با اشاره از من می خواد دنبالش برم میگه :
اما این فیلسوف تو رو می شناسه !
تعجب می کنم میگم : منو ؟! حتما شما منو بهش معرفی کردین ؟!
میگه : نه ! عجله نکن ، خودت الان همه چیز رو می فهمی . (((((بقیه داستان را در ادامه مطلب بخونید)))))
ادامه مطلب...
ادامه مطلب...
تاریخ: شنبه 10 فروردین 1392
ارسال توسط pasargadn7
زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با ریش های بلند جلوی در دید.
به آنها گفت: « من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید، بفرمائید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم.»
آنها پرسیدند:« آیا شوهرتان خانه است؟»
زن گفت: « نه، او به دنبال کاری بیرون از خانه رفته.»
آنها گفتند: « پس ما نمی توانیم وارد شویم.»
عصر وقتی شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را برای او تعریف کرد.(((((بقیه داستان را در ادامه مطلب بخونید)))))
ادامه مطلب...
ادامه مطلب...
تاریخ: جمعه 09 فروردین 1392
ارسال توسط pasargadn7
فـســــون چـشــــم جــــــادويــت حـكـــايــت دارد از مـســتــــي ♥
از آن شـبـهــــاي پــرنــوري كـــه خـــوش بــا عــشـــق بـنـشـســــتــي♥
مـــرا بـــا چـشــــم تـــو شـــوقـيـســت چــــون پـــروانــه بـــا شـعـلــــه♥
نـگــــاهـــت چــــون بـــه چــشــــم آيـــد نـشــــانــد شـعـلــــه بـــر هـسـتــــي ♥
بــه تـيــــر تـيــــز مــــژگــانــت نـشــــان گـــــردان دل مـــا را ♥
فــنـــــا مــــي خـــــواهـــم از عـشــقـــت خــــوشــــا جــــان كــــز قــفــــس رسـتـــــي ♥
از آن مــيــخـــانــه چــشـمــــت ، از آن مـــحــــراب ابـــرويــــت ♥
مـــرا راز و نـيــــــازي خــــوش، بُــوَد بـــا دوســــت پــيــــوســتــــي ♥
نـگــــاهـــت قــصــــه هــــا دارد ز عـــشــقــــي كــهـــنــه و ديـــريـــن ♥
گــمـــانــم از ازل دل را بـــه زنـجــــــيــر جــــنــون بــســـتــــي ♥


تاریخ: دوشنبه 05 فروردین 1392
ارسال توسط pasargadn7
سلام راستش من دوست نداشتم در باره زندگیم چیزی بنویسم ولی با دیدین این وبلاگ نظرم عوض شد.منم سرنوشت خودمو می نویسم امیدم اینه که با نظر هاتون راهنماییم کنید
... داستان زندگی من از این جا شروع می شه که من سال اول دانشگاه بودم ترم 2 و با همون حال و هوای مدرسه وارد دانشگاه شدم من دختر خیلی خیلی مغروری
بودم یه جوری که احساس می کردم هنوز اون پسری که بخواد وارد زندگی من شه هنوز به دنیا نیومده
شدیدآ آدم خود خواهی بودم چون بهم زیادی گفته بودن خوشگلی و در عین حال خیلی
شاد بودم همه اش می خندیدم همه فکر می کردن من خوشبخترین آدم رو زمینم من 17 سالگی تونسته بودم وارد یه دانشگاه خوب شم ترم اول همین جوری گذشت ((((بقیه داستان را در ادامه مطلب بخونید))))
ادامه مطلب...
ادامه مطلب...
تاریخ: جمعه 02 فروردین 1392
ارسال توسط pasargadn7
جــان بـگـــیــر از مـــن چـــو جــانــان دور شــــد از جــان مـــن ♥
اشــک حـســـرت مــی چـکـــد هــــر لـحـظــــه از مــــژگــان مــــن ♥
یــوســف گـمـگـشـــــتـه را مِـیــلــــی بـــه کـنـعــــانــش چـــو نـیـســــت ♥
رونـقــــی دارد ز غـــــم ایـــن کـلـبـــــه ی احــــزان مــــن ♥
ســاغـــــری دارم لــبـالـــب گـشـــتــه از خـــون جــگــــر ♥
دود خــیــــزد از کـبــــاب ایــن دل ســــوزان مــــن ♥
چــهـــــره خــنــــدان مـــی کـنــــم در مـجـمــــع بـیـگـــانـگـــان ♥
کِــــی خــبـــــر دارد کـســـــی از دیـــده ی گــــریــان مـــــن ♥
در پـــی یـک جـــرعـــه مــهــــرش جــــان بــــه خـشـنــــودی دهــــم ♥
بـلـکــــه ایـن حـســـرت بـگــیــــــرد از دل عـطـشــــان مــــن ♥


تاریخ: پنجشنبه 01 فروردین 1392
ارسال توسط pasargadn7
سلانه سلانه به ایستگاه اتوبوس نزدیک می شوم روی نیمکت 3 خانم مسن نشسته اند,کنارشان می نشینم.نگاهم به ساختمان کلانتری می افتد, پارچه بزرگی خودنمایی می کندکه روی آن نوشته شده است اعدام 4 تن از متجاوزین به عنف و سرقت های مسلحانه.
غرق افکار خودم می شوم اما هر لحظه توجهم به 3 خانمی که کنارم نشسته اند جلب می شود.یکی از آن ها می گفت:
_ بیچاره ها نباید اعدامشون می کردن,باید یه مدت زندونیشون میکردن یه درس درست و حسابی بهشون میدادن اما اعدامشون نمی کردن.شاید اینطوری به راه راست هدایت بشن((((بقیه داستان را در ادامه مطلب بخونید))))
ادامه مطلب...
ادامه مطلب...
تاریخ: سهشنبه 29 اسفند 1391
ارسال توسط pasargadn7
اسمم را به خاطر ندارم اما میگویند نامم غوغاست ... به آینه که مینگرم عمری بیش از حرف مردم از من گذشته است ... 20 بهار نه 20 خزان را به نظاره نشسته ام ....
هنوز یک سالمم نشده بود که سنگینیه یه اسم جدید رو ، رو شونه هام تحمل کردم ،
بچه ی طلاق ... پدرو مادری که عاشق هم بودن حالا از هم جدا شده بودن ... از حق نمیگذرم من موندم و مادری که فرشته بود و پدربزرگ و مادر بزرگی که نظیرشونو هیچ
جا ندیدم اما ... با لمس جای خالی پدر ، با حسرت دستایی که هیچ وقت
رو سرم کشیده نشد ، با بغضی که وقتی نگاه پدری رو به دخترش میدیدم امونم و
میبرید ...
سال ها میگذشت و تو آینه میدیدم که غوغا بزرگ میشه ... دوران طلایی ای رو پشت
سر میذاشتم ، بچه ی درس خونی بودم تا پایان دوره راهنمایی شاگرد ممتاز بودم ، شاعر برتر استانی و ورزشکار رزمی بودم ، مقام های زیادی تو سطح استان و کشور داشتم ...
اما جای یه چیز تو زندگیم خالی بود ، جای عشق ... من از مردا متنفر بودم ، از 14
سالگیم خواستگارای زیادی داشتم ، دختر زیبایی بودم هیچ کس نمیتونست جذابیتو گیرایی چشمامو نادیده بگیری ، به راحتی میتونستم با یک نگاه هر پسری رو اسیر خودم کنم ، اما
از پسرا خوشم نمیومد بیشتر دوست داشتم ازشون انتقام بگیرم اما دل انتقامم نداشتم ... تا یه روز ... 16 سالم بود تو تکاپوی عروسی دختر خاله ی مامانم بودیم یه شماره ی ناشناس بهم زنگ میزد چند بار تلفن و جواب دادم اما حرف نزد فقط به صدام گوش میداد ، تصمیم
گرفتم دیگه جواب ندم ، پیام های عاشقانه میفرستاد هرشب تا 4 صبح زنگ میزد و پیام میداد اما بهش محل نمیذاشتم((((بقیه داستان را در ادامه مطلب بخونید))))
ادامه مطلب...
ادامه مطلب...
تاریخ: دوشنبه 28 اسفند 1391
ارسال توسط pasargadn7
شـــب دشــــنــه مـــــی کــشـــد ؛
خـــــورشــــیــد غــــــرق خـــــون ؛
دریـــا پـــر از جـــنــــون ؛
دیـــــر آمــــدی عـــــزیـــز♥♥
چــشـمـــــان مـنـتـظـــــر ؛
بـــا قـــــطــره هـــــای اشــــک ؛
دیــریــســــت خــفــتــــه اســــت ؛
دیـــر آمــــدی عــــزیــــز♥♥
قـلـبــــی بـــدون عــشــــق ؛
در دســـت پـیــــر یـــاًس ؛
پــژ مـــرده شـــد شـکـســــت ؛
دیـــر آمــــدی عــــزیـــز♥♥
ایـــن روزگـــار پــســـت ؛
کـــه یــک زمــــان و دم ؛
بـــر کــــام مـــا نــگــشـــت؛
راه تـــرا بــبــســـت ♥♥
مـــن پــشــــت ایـــن حــــصــار ؛
دیـــدم تـــرا از دور ؛
آرام زیـــر لــــب ؛
نـجــــوا کـنــــان گـفـتــــم ؛♥♥
دیـــر آمــــدی عــــزیـــز ؛
دیـــر آمــــدی عــــزیـــز♥♥


تاریخ: یکشنبه 27 اسفند 1391
ارسال توسط pasargadn7
شعر من ، سوداي با تو بدون است♥
شعر من ، در وصف تو سرودن است♥
شعر من ، هر قطره خون من است♥
شعر من ، فرهاد و مجنون من است♥
شعر من ، به آرزو رسيدن است♥
شعر من ، ناديده ها را ديدن است♥
شعر من ، آرامش جان من است♥
شعر من ، تحفه ايمان من است♥
شعر من ، سرپوشي بر كمبودهاست♥
شعر من ، آغوش باز رودهاست♥
شعر من آيينه ي درد من است♥
شعر من ، كل ره آورد من است♥
شعر من ، اشك زلال رازقي است♥
شعر من ، راه طويل عاشقي است♥
شعر من ، شبگرد شبهاي من است♥
تك صداي گرم دنياي من است♥
شعر من ، پيغام بودن مي دهد♥
عشقي از جنس ستودن مي دهد♥
شعر من ، تنديسي از آزادگي است♥
صدق نيت ، در مقام بندگي است♥
شعر من ، جريان طيف زندگي است♥
شعر من ، شايد كمي پرچانگي است♥
شعر من ، بوي رهايي مي دهد♥
شكوه از دست جدايي مي دهد♥
شعر من ، پس كوچه اي در شهر يار♥
خانه اي نقلي پر از بوي بهار♥
ساده اما ، خالي از يك آشنا♥
تك سوار قصه هاي شعر ما♥
شعر من ، با او نمايان مي شود♥
ضعف شعرم با او جبران مي شود♥
او كه معناي خود وابستگي است♥
علت شوقم براي زندگي است♥
خانه اشعار من دنياي اوست♥
حوض خانه ، بي گمان درياي اوست♥
او براي شعر من زاده شده♥
با نخستين بيت من داده شده♥
مطلع شعرم ، فقط از آن اوست♥
دومين بيتم ، حرير جان اوست♥
سومين بيتم ، اميد وصل اوست♥
كل اين مصرع بناي اصل اوست♥
مصرع ديگر كه فهمش روشن است♥
او همان آرامش شعر من است♥
قهرمان شعر من آن آشناست♥
گرچه از اين عالم مادي جداست♥
او بت زاييده ي ذهن من است♥
او نمادي از جهان روشن است♥
او نگاهم بر خطوط زندگي است♥
او همان عشق بديع خانگي است♥
كز دورن شعر من نشأت گرفت♥
و از تمام جان من قدرت گرفت♥
با قلم حك شد ميان دفترم♥
تا هميشه طي شود در باورم♥


تاریخ: شنبه 26 اسفند 1391
ارسال توسط pasargadn7
آخرین مطالب
