دهـکــده ادبـیــات پـاســارگــاد
به وبلاگ خودتون خوش آمدید امیدوارم لحظات خوبی را سپری کنید
پسری، از دانشگاه فارغ التحصیل شد. ماه ها بود که ماشین اسپرت زیبایی، پشت شیشه‏ های یک نمایشگاه به سختی توجهش را جلب کرده بود و از ته دل آرزو می کرد که روزی صاحب آن ماشین شود. مرد جوان، از پدرش خواسته بود که برای هدیه فارغ التحصیلی، آن ماشین را برایش بخرد. او می دانست که پدر توانایی خرید آن را دارد. بلأخره روز فارغ التحصیلی فرا رسید و پدرش او را به اتاق مطالعه خصوصی اش فراخواند و به او گفت: من از داشتن پسر خوبی مثل تو بی نهایت مغرور و شاد هستم و تو را بیش از هر کس دیگری در دنیا دوست دارم. سپس یک جعبه به دست او داد... پسر، کنجکاو ولی نا امید، جعبه را گشود و در آن یک انجیل زیبا، که روی آن نام او طلاکوب شده بود، یافت. با عصبانیت فریادی بر سر پدر کشید و گفت: با تمام مال و دارایی که داری، یک انجیل به من می دهی؟ کتاب مقدس را روی میز گذاشت و پدر را ترک کرد. سال ها گذشت و مرد جوان در کار و تجارت موفق شد. خانه زیبایی داشت و خانواده ای فوق العاده. یک روز به این فکر افتاد که پدرش، حتما خیلی پیر شده و باید سری به او بزند. از روز فارغ التحصیلی دیگر او را ندیده بود. اما قبل از اینکه اقدامی بکند، تلگرامی به دستش رسید که خبر فوت پدر در آن بود و حاکی از این بود که پدر، تمام اموال خود را به او بخشیده است. بنابراین لازم بود فورا خود را به خانه برساند و به امور رسیدگی نماید. هنگامی که به خانه پدر رسید، در قلبش احساس غم و پشیمانی کرد. اوراق و کاغذهای مهم پدر را گشت و آنها را بررسی نمود و در آنجا، همان انجیل قدیمی را باز یافت. در حالیکه اشک می ریخت انجیل را باز کرد و صفحات آن را ورق زد و کلید یک ماشین را پشت جلد آن پیدا کرد. در کنار آن، یک برچسب با نام همان نمایشگاه که ماشین مورد نظر او را داشت، وجود داشت. روی برچسب تاریخ روز فارغ التحصیلی اش بود و روی آن نوشته شده بود: تمام مبلغ پرداخت شده است


تاریخ: چهارشنبه 09 مرداد 1392
ارسال توسط pasargadn7
در یکی از شهرهای اروپایی پیرمردی زندگی می کرد که تنها بود. هیچکس نمی دانست که چرا او تنهاست و زن و فرزندی ندارد. او دارای صورتی زشت و کریه المنظر بود. شاید به خاطر همین خصوصیت هیچکس به سراغش نمی آمد و از او وحشت داشتند ، کودکان از او دوری می جستند و مردم از او کناره گیری می کردند. قیافه ی زننده و زشت پیرمرد مانع از این بود که کسی او را دوست داشته باشد و بتواند ساعتی او را تحمل نماید. علاوه بر این ، زشتی صورت پیرمرد باعث تغییر اخلاق او نیز شده بود.او که همه را گریزان از خود می دید دچار نوعی ناراحتی روحی شد که می توان آن را به مالیخولیا تشبیه نمود همانطور که دیگران از او می گریختند او هم طاقت معاشرت با دیگران را نداشت و با آنها پرخاشگری می نمود و مردم را از خود دور می کرد. سالها این وضع ادامه یافت تا اینکه یک روز همسایگان جدیدی در نزدیکی پیرمرد سکنی گزیدند آنها خانواده ی خوشبختی بودند که دختر جوان و زیبایی داشتند.یک روز دخترک که از ماجرای پیرمرد آگاهی نداشت از کنار خانه ی او گذشت اتفاقا همزمان با عبور او از کنار خانه ، پیرمرد هم بیرون آمد و دیدگان دخترک با وی برخورد نمود. اما ناگهان اتفاق تازه ای رخ داد پیرمرد با کمال تعجب مشاهده کرد که دخترک بر خلاف سایر مردم با دیدن صورت او احساس انزجار نکرد و به جای اینکه متنفر شده و از آنجا بگریزد به او لبخند زد. لبخند زیبای دخترک همچون گلی بر روی زشت پیرمرد نشست.آن دو بدون اینکه کلمه ای با هم سخن بگویند به دنبال کار خویش رفتند.همین لبخند دخترک در روحیه ی پیرمرد تاثیر بسزایی داشت . او هر روز انتظار دیدن او و لبخند زیبایش را می کشید.دخترک هر بار که پیرمرد را می دید ، شدت علاقه ی وی را به خویش در می یافت و با حرکات کودکانه ی خود سعی در جلب محبت او داشت. چند ماهی این ماجرا ادامه داشت تا اینکه دخترک دیگر پیرمرد را ندید. یک روز پستچی نامه ای به منزل آنها آورد و پدر دخترک نامه را دریافت کرد. وصیت نامه ی پیرمرد همسایه بود که همه ی ثروتش را به دختر او بخشیده بود


تاریخ: سه‌شنبه 08 مرداد 1392
ارسال توسط pasargadn7
توی راهروی جلوی زایشگاه مثل دیوانه ها می رفتی ومی آمدی وهرازگاهی زیرلب چیزی می گفتی ومن مثل کلاغی پیر و چادرپیچ شده روی صندلی های پلاستیکی آبی راهرو بُق کرده وانتظار می کشیدم. دوساعت پیش بود که دردفریده شروع شد وتو دستپاچه سوارش کردی و دستت لای درحیاط گیرکرد و ناخنت کبود شد.تو که با کوچکترین چیز دادوهوارت به آسمان می رفت هیچی نگفتی فقط دست چپت راچندین بار درهوا تکان دادی ونوک انگشتت را گازگرفتی وبه من گفتی:"آبجی!ساک بچه روبیار وسوارشو". ومن جلدی درحیاط رابستم وساک را درصندوق عقب پژوی پلاک دولتی گذاشتم وسوارشدم.هربارکه ماشین لکنته توی چاله وچوله های جورواجورخیابان می افتاد آخ واوخ فریده بلندمی شدو تو با صدایی لرزان می گفتی:"لعنت به صاحب این شهر خراب شده!طاقت بیار الان می رسیم". بوی بدی توی بیمارستان پیچیده بود. پایت را روی سوسکی شل وپل گذاشتی که داشت سلانه سلانه دنبال سوراخ می گشت .چندقطره خون کف سالن بیمارستان ماسیده بودو انگار کسی به فکرسرووضع بی ریختش نبود. فریده روی تخت زایشگاه تادو ونیم شب همه اش ازته دل جیغ می کشیدوتوبا هرجیغش چینی به پیشانیت می دادی .صدای فریده که برید دراتاق بازشد وصدای پرستار توی راهرو پیچید:"همراه فریده ی علی مرادی بیاد!". دوباره آتش درونت گُرگرفت و دریک چشم بهم زدن قبل از جابه جاشدنم پریدی وگفتی:"خانم پرستار! تو رو خدا بچه ام سالمه؟"وپرستار طرّه ی موهایش را زیر مقنعه ی سفیدش قایم کرد و محتاطانه گفت:"آره سالمه!".نفسی تازه کردی وبرگشتی به سمت من ومن از توی ساک وسایل بچه پتوی قرمزش را بیرون آوردم وتو درحالی که تمام بدنت می لرزید درآغوشم کشیدی،سرم را بوسیدی و با چشم های آبی درشتت توی چشم های گودرفته ی من زُل زدی و باصدای مضطربت گفتی:"خداروشکرآبجی!بالاخره من هم پسردارشدم!"و حرفی از فریده نزدی ((((بقیه داستان در ادامه مطلب))))

ادامه مطلب...
تاریخ: دوشنبه 07 مرداد 1392
ارسال توسط pasargadn7
در نور كم غروب ، زن سالخورده اي را ديد كه در كنار جاده درمانده، منتظر بود.در آن نور كم متوجه شد كه او نياز به كمك دارد. جلوي مرسدس بنز زن ايستاد و از اتومبيلش پياده شد.در اين يك ساعت گذشته هيچ كس نايستاده بود تا كمكش كند. زن به خود گفت مبادا اين مرد بخواهد به من صدمه اي بزند؟ ظاهرش كه بي خطر نبود،فقير و گرسنه هم به نظر مي رسيد. مرد ،زن را كه در بيرون از ماشينش در سرما ايستاده بود ديد و متوجه آثار ترس در او شد.گفت:‹‹ خانم من آمده ام به شما كمك كنم ، بهتر است شما برويد داخل اتومبيل كه گرم تر است.ضمنا اسم من برايان آندرسون است.›› فقط لاستيك اتومبيلش پنچر شده بود ، اما همين هم براي يك زن سالخورده مصيبت محسوب مي شد. برايان در مدت كوتاهي لاستيك را عوض كرد.زن گفت كه اهل سنتلوئيس است و عبوري از آنجا مي گذشته است.تشكر زباني براي كمك آن مرد كافي نبود. از او پرسيد كه چه مبلغ بپردازد.هر مبلغي مي گفت ، مي پرداخت. چون اگر او كمكش نمي كرد،هراتفاقي ممكن بود بيفتد.برايان معمولاً براي دستمزدش تامل نمي كرد، اما اين بار براي مزد كار نكرده بود،براي كمك به يك نيازمند كرده بود. و البته در گذشته، افراد زيادي هم به او كمك كرده بودند.او به خانم گفت كه اگه واقعاً مي خواهد مزد او را بدهد، دفعه بعد كه نيازمندي را ديد، به او كمك كند و افزود: و آن وقت از من هم يادي كنيد. خانم سوار اتومبيلش شد و رفت.چند كيلومتر جلوتر، خانم ، كافه اي ديد. به آن كافه رفت تا چيزي بخورد.پيشخدمت(زن) پيش آمد و حوله تميزي آورد تا موهايش را خشك كند.پيشخدمت لبخند شيريني داشت.لبخندي كه صبح تا شب سرپا بودن هم، نتوانسته بود محوش كند.آن خانم ديد كه پيشخدمت بايد هشت ماهه حامله باشد، با اين حال نگذاشته بود. فشار و درد، تغييري در رفتارش بدهد. آن گاه به ياد برايان افتاد.وقتي آن خانم غذايش را تمام كرد، صورتحساب را با يك اسكناس صد دلاري پرداخت. پيشخدمت رفت تا بقيه پول را بياورد.وقتي برگشت، آن خانم رفته بود.پيشخدمت نفهميد آن خانم كجا رفت. بعد متوجه شد چيزي روي دستمال سفره نوشته شده است. با خواندن آن اشك به چشمش آمد: " چيزي لازم نيست به من برگرداني. من هم در چنين وضعي قرار داشته ام. شخصي به من كمك كرد، همان طور كه من به تو كمك كردم. اگر واقعاً مي خواهي دين خود را ادا كني، اين كار را بكن: نگذار اين زنجيره عشق همين جا به تو ختم شود".زير دستمال چهارصد دلار ديگر هم بود. آن شب او به آن پول و نوشته فكر مي كرد. آن خانم از كجا فهميد كه او و شوهرش به آن پول نياز داشتند. بچه ماه آينده به دنيا مي آمد و آن وقت وضع بدتر هم مي شد. شوهرش هم خيلي نگران بود. همان طور كه كنارش شوهرش دراز كشيده بود به نرمي او را بوسيد و آهسته در گوشش گفت:‹‹ نگران نباش، همه چيز درست مي شود،برايان آندرسون.››


تاریخ: یکشنبه 06 مرداد 1392
ارسال توسط pasargadn7

 نقل قولی از یکی از اساتید دانشگاه

داستان کوتاه نگاه مثبت

“چندين سال قبل براي تحصيل در دانشگاه سانتا کلارا کاليفرنيا، وارد ايالات متحده شده بودم،
سه چهار ماه از شروع سال تحصيلي گذشته بود كه يك كار گروهي براي دانشجويان تعيين شد كه در گروه هاي پنج شش نفري با برنامه زماني مشخصي بايد انجام ميشد.
دقيقا يادمه از دختر آمريكايي كه درست توي نيمكت بغليم مينشست و اسمش كاترينا بود پرسيدم كه براي اين كار گروهي تصميمش چيه؟
گفت اول بايد برنامه زماني رو ببينه، ظاهرا برنامه دست يكي از دانشجوها به اسم فيليپ بود.
پرسيدم فيليپ رو ميشناسي؟


كاترينا گفت آره، همون پسري كه موهاي بلوند قشنگي داره و رديف جلو ميشينه!
گفتم نميدونم كيو ميگي!
گفت همون پسر خوش تيپ كه معمولا پيراهن و شلوار روشن شيكي تنش ميكنه!
گفتم نميدونم منظورت كيه؟
گفت همون پسري كه كيف وكفشش هميشه ست هست باهم!
بازم نفهميدم منظورش كي بود!
اونجا بود كه كاترينا تون صداشو يكم پايين آورد و گفت فيليپ ديگه، همون پسر مهربوني كه روي ويلچير ميشينه…
اين بار دقيقا فهميدم كيو ميگه ولي به طرز غير قابل باوري رفتم تو فكر،
آدم چقدر بايد نگاهش به اطراف مثبت باشه كه بتونه از ويژگي هاي منفي و نقص ها چشم پوشي كنه…
چقدر خوبه مثبت ديدن…
يك لحظه خودمو جاي كاترينا گذاشتم ، اگر از من در مورد فيليپ ميپرسيدن و فيليپو ميشناختم، چي ميگفتم؟
حتما سريع ميگفتم همون معلوله ديگه!!
وقتي نگاه كاترينا رو با ديد خودم مقايسه كردم خيلي خجالت كشيدم…
شما چي فكر ميكنيد؟
چقد عالي ميشه اگه ويژگي هاي مثبت افراد رو بيشتر ببينيم و بتونيم از نقص هاشون چشم پوشي كنيم”

 



تاریخ: شنبه 05 مرداد 1392
ارسال توسط sahar

                                       گاه یک سنجاقک به تو دل می بندد

و تو هر روز سحر می نشینی لب حوض

تا بیاید از راه

از خم پیچک نیلوفرها

روی موهای سرت بنشیند

یا که از قطره آب کف دستت بخورد

گاه یک سنجاقک ، همه معنی یک زندگی است ...

 

 

اگر وجود خار در گل مایه اندوه ماست ،

وجود گل در کنار خار باید مایه شادی ما باشد.

 

رویاهای کوچک را آرزو نکن ،

زیرا برای تکان دادن قلبت به اندازه کافی قدرت ندارند.

جملات زیبا گیله مرد
 
 

شخصیت مانند درخت و شهرت مانند سایه است،

سایه چیزی است که ما فکر میکنیم ، درخت چیزی است که واقعی است . . .

جملات زیبا گیله مرد
 



تاریخ: جمعه 04 مرداد 1392
ارسال توسط sahar

هوا سرد بود،سوزناك و بيرحم.اما صورت محسن خیس عرق.عرق ترس،عرق شرم.در ماشین رو باز کرد و پیاده شد.پیر مرد افتاده بود روی آسفالت کف جاده.محسن هنوز باورش نشده بود که با صدوده کیلومتر سرعت زده به یه پیر مرد... .خیلی دستپاچه بود.قطره های باران هم خیسی صورت ناشی از عرقش رو،دو چندان کرده بود.سراسیمه پیرمرد نیمه جان رو گذاشت تو ماشین و با نهایت اضطراب راه افتاد.
- خدایا چرا اینطور شد؟چرا اینجوری شد؟چرا الان؟چرا تو این موقعیت؟حالا که میخوام برم... .
توی راه بیمارستان،دو سه بار نزدیک بود تصادف کنه.رسید بیمارستان.پیرمرد نیمه جون رو برد بخش اورژانس . پیر مرد رو بردن سی سی یو.محسن با اون وضعیت روحیش،تونست از موقعیتی که پیش اومد،استفاده کنه و از دست انتظامات بیمارستان فرار کنه.
در حال فرار،مدام با خودش میگفت:نامرد،کجا در میری؟زدی ؛ پاش واسا.تو مگه مرد نیستی؟ اما بعدش برای توجیه فرارش گفت:
- خوب من که از قصد نزدم،اصلا خودش پرید جلو ماشین.این موقع شب پیر مرد شصت هفتاد ساله وسط اتوبان چیکار میکنه اصلا؟ تازه من رسوندمش بیمارستان.


رسید خونه.زنگ زد.همين كه داشت عرق صورتش رو پاك مي¬كرد،مادر در رو باز كرد و گفت:
- سلام،چي شده؟
محسن لبخند تحميلي روي لباش جاري كرد و گفت:
- س¬.....سلام مادر،هيچي آسانسور خراب بود؛از پله ها اومدم.
- تو مگه كليد نداري محسن؟
- بي حواسيه ديگه مادر!
- از دست تو!

بقیه داستان را در ادامه مطلب بخونید



ادامه مطلب...
تاریخ: جمعه 04 مرداد 1392
ارسال توسط pasargadn7
گالری تصاویر سوسا وب تولز


تاریخ: پنج‌شنبه 03 مرداد 1392
ارسال توسط pasargadn7
وقتی شنيدم قراره بريم مسافرت كلي سر ذوق اومدم. مامان از خاله شنيده بود كه دايي ترتيبي داده كه بچه هاي فاميل با هم به يك سفر کوتاه برن. جايي هم كه به عنوان مقصد در نظر گرفته شده بود براي من دوست داشتني بود. چون يكي از بهترين مسافرت هايي كه قبلا داشتم همونجا بود و من با تصور زيبايي كه از اون جا پيدا كرده بودم واقعا خوشحال بودم از اينكه دوباره همون خاطرات و شايد بهتر به وقوع بپيونده. خيلي وقت بود كه دايي رو نديده بودم. نهايتا يك بار در طول ماه اگر مي توانستيم همديگر را ببينيم كه آن هم به خاطر جلسه اي بود كه در يك مكان مشخص برگزار مي شد و آن جا هم بيشتر خاله ها و دايي ها جمع مي شدند تا با هم ديد و بازديدي داشته باشند و اين رشته مراودات يكباره از هم نپاشه. به خصوص از وقتي كه پدربزرگ و مادربزرگ فوت كرده بودند رفت و امدها تنها به مناسبت هاي جشن و عروسي يا اعياد مهم محصور می شد و دايي متصدي برگزاري اين جلسات و تهيه مكاني جهت تشكيل ان شده بود. همان يك روز در ماه هم شايد خيلي ها نمي امدند. اما بهتر از هيچي بود. بالاخره براي كساني كه حوصله شان سر رفته بود و مي خواستند سفره دلشان را براي ديگري باز كنند فرصت خوبي بود. داشتم مي گفتم كه دايي رو خيلي وقت بود كه نديده بودم و وقتي شنيدم كه اين سفر رو تدارك ديده خيلي خوشحال شدم. خیلی وقت بود که مسافرت نرفته بودم و روزهای عید هم برایم یکنواخت و ملال اور شده بود. به همین خاطر دوست داشتم از عمق وجود از دایی تشكر كنم. اما سعي كردم خوشحاليم رو كنترل كنم. هر چه بود در درونم بود و جز خودم كسي باخبر نبود. البته خواهرم تنها كسي بود كه مي دانست من چقدر از شنيدن خبر سفر خوشحال شدم. همين مرا واداشت تا بعد از مدت ها از دايي يك احوالپرسي بكنم. موبايل را برداشتم و برايش يك پیام فرستادم. او مرا نشناخته بود و من نيز دوست نداشتم خود را بشناسانم. مي دانستم كه با پيگيري شماره من بالاخره مرا خواهد شناخت اما خودم دوست نداشتم آشنايي بدهم. حس مي كردم اينطور راحت تر مي توانم با او حرف بزنم. آن شب هم به پايان رسيد. هر چند پيش از انكه من بتوانم از ناشناس بودنم سوء استفاده كنم او مرا شناخت. صبح كه شد منتظر بودم كه خاله زنگ بزند و از آنچه بايد براي سفر آماده كنيم خبر بدهد. تمام كارهاي عقب مانده ام را انجام دادم تا برای سفر دغدغه ای نداشته باشم. هر چه از لباس كثيف داشتم با دست شستم و كلي با ذوق و شوق بدون اينكه اتوي آن ها به هم بخورد روي بند رخت مقابل نور خورشيد پهن كردم تا فردا صبح براي سفر آماده باشند. چيز ديگري باقي نمانده بود جز اينكه تلفن به صدادرآيد. نتوانستم طاقت بياورم. گوشي را برداشتم و شماره خاله را گرفتم. - خاله سلام. خوبي؟ پس چي شد اين سفر؟ - سلام خاله جون. سفر اونجايي كه گفتم نيست. خونه روستايي داييه. دايي گفته من فقط نهارشو تقبل مي كنم بقيه هم خودشون بيان. - يعني چي مگه شما نگفتي كه قراره ماشين بگيرن همگي با هم بريم. - نه. فكر نمي كنم جمعيت اونقدر باشن كه بتونيم ماشين بگيريم. هر كس بخواد با ماشين خودش ميره. اونجايي هم كه گفتم ميريم بايد از قبل نوبت می گرفتیم شايد بعد از عيد رفتيم. - خوب خاله دستت درد نكنه. خداحافظ بغض گلويم را مي فشرد. گوشي را كه گذاشتم تنها اشك بود كه از چشمان من سرازير مي شد و هر بار که به فکر آن اشتیاق بچه گانه ام می افتادم شدت گریه امانم نمی داد.


تاریخ: پنج‌شنبه 03 مرداد 1392
ارسال توسط pasargadn7
وقتی به دست دشمن گرفتار آمد او را در سلولی زندانی کردند. از نگاه های تحقیر آمیز و برخوردهای خشن زندانبانان فهمید که روز بعد اعدام خواهد شد. داستان را از زبان راوی اصلی آن بشنوید: ” اطمینان داشتم که مرا خواهند کشت. به همین خاطر خیلی ناراحت و عصبی بودم. جیب هایم را گشتم تا شاید سیگاری از بازرسی آنان در امان مانده باشد. یک نخ سیگار یافتم و چون دست هایم می لرزید آن را به دشواری میان لبهایم نهادم. اما کبریت نداشتم، آنها قوطی کبریتم را گرفته بودند. از میان میله های سلول به زندانبانم نگریستم. نگاهش از نگاهم گریزان بود، چون معمولاً کسی به مرده نگاه نمی کند. به صدا درآمدم و گفتم: ببخشید، کبریت خدمتتان هست؟ نگاهم کرد، شانه هایش را بالا انداخت و برای روشن کردن سیگار به من نزدیک شد.کبریت را که روشن کرد چشمانش ناخواسته به چشمانم دوخته شد. در این لحظه، من لبخند زدم. نمی دانم چه دلیلی داشت. شاید ناشی از حالت عصبی ام بود. شاید هم به خاطر این بود که وقتی آدم خیلی به کسی نزدیک می شود لبخند نزدن کار مشکلی بنظر می رسد. به هر ترتیب، لبخند زدم در آن لحظه، انگار جرقه ای میان قلب های ما، میان دو روح انسانی، زده شد و می دانم که نمی خواست، اما لبخند من از لای میله های زندان عبور کرد و لبخندی روی لب های او پدید آورد. او سیگارم را روشن کرد اما دور نشد. مستقیماً به چشمان من می نگریست و همچنان لبخند می زد.من نیز با لبخند به او جواب می دادم، اما حالا به او به عنوان یک انسان و نه یک زندانبان می نگریستم. نگاه های او نیز بعد تازه ای بخود گرفته بود. او پرسید: ببینم، بچه داری؟ “بله دارم، ایناهاشون، ایناهاشون” کیفم را درآوردم و با دست های لرزان دنبال عکس خانواده ام گشتم. او نیز عکس بچه های خود را به من نشان داد و درباره امیدها و نقشه هایی که برای آنان کشیده بود، صحبت کرد. اشک در چشمانم حلقه زد. به او گفتم ترسم از این است که دیگر بچه هایم را نبینم و شاهد بزرگ شدن آنان نباشم. چشمان او نیز پر از اشک شد. بناگاه بی آنکه کلمه ای بر زبان بیاورد، قفل سلولم را باز کرد و مرا به آرامی بیرون برد. سپس، مرا از طریق راه های مخفی، از زندان و بعداً از شهر خارج کرد. آنجا، در بیرون شهر مرا رها ساخت و باز بدون اینکه کلمه ای بر زبان جاری سازد به شهر بازگشت. زندگیم را با یک لبخند باز یافتم (((“آنتوان دوسنت اگزوپر”)))


تاریخ: چهارشنبه 02 مرداد 1392
ارسال توسط pasargadn7

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران