دهـکــده ادبـیــات پـاســارگــاد
به وبلاگ خودتون خوش آمدید امیدوارم لحظات خوبی را سپری کنید
روي تخت دراز کشيده بودم ک اروم چشمامو باز کردم...ديدم روي تخت نشسته و پشت ب منه و داره ب ديوار روب روش نگا ميکنه.تو فکر عميقي بود ک حتي بلند شدن منو نشنيد..از پشت بغلش کردم،برگشت و ب چشام نگاه کرد،دوباره سرش رو برگردوند.دستم رو روي گردنش کشيدم!بوي بدنش داشت ديوونم ميکرد ک اروم زير گوشش گفتم:دوست دارم!روي گردنش رو بوسيدم و اروم يقه ي پيراهنشو يکم باز کردم و دندونامو توي شونه اش فرو بردم!طعم خونش تو تموم اندامم پيچيده بود...قوي تر شده بودم!ولي ايندفعه فرق داشت!وقتي تموم شد،رفت کنار پنجره و پرده رو کنار زد،نور خورشيد ب تمام صورت و اندامش خورد..مثل بلور درخشيد!ب دستاش نگاه کرد و باورش نميشد.گفت:تو منو...و بوووووووووووممممم!ديگه چيزي ازش نمونده بود!ب خاکستر تبديل شد!همونطور بيخيال بقيه خون دور لبمو با انگشت جمع ميکردم و تو دهنم ميذاشتم،گفتم:اره!تبديلت کردم....!!چيزي نمونده بود جز خاکستر و خون و نيشخند روي لباي من!



تاریخ: یکشنبه 19 خرداد 1392
ارسال توسط pasargadn7

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران