زن بی توجه به نگاه دیگران اندام نحیفش را به دوش میکشید وبچگانه فکرمیکرد که آسمان هم بخاطر او میگریدحرف ها ودرخواست های ان مرد درگوشش می پیچید...
زن اشک هایش را پاک کرد وباخود فکر کرد:تنها چیزه که واسم مونده همین پاکیمه چطور میتونم خودمو به اون مرد کثیف بفروشم؟
بعد داخل کوچه ای باریک شد کلیدش را روی قفل دری انداخت که ازشدت کهنگی رنگش پریده بود خواست به آرامی به زیر زمین سرد وکوچکش بخزد که سر وکله ی صاحب خانه اش پیدا شد بازهم تهدید که اگر پولش را ندهد وسایل حقیرش رابه کوچه میریزد زن سری تکان داد وبه زیر زمینش پناه برد
دخترکش به استقبالش امد از بدن تب دار دخترکش فهمیدبیماریش بهبود نیافته.
دخترک با لحن بچگانه اش گفت که گرسنه است زن دیووانه وار تمام خانه را در جست وجوی پولی که نبود گشت.
تصمیمش را گرفت ارزش دخترکش بیشتر از پاکی اوبود باخود گفت:زندگی شرافتمندانه مال اوناییه که پولش رو دارن.
صبح روز بعد مردم زنی رادیدند که به میرفت تا پاکیش را به گور بسپارد
تاریخ: دوشنبه 13 خرداد 1392
ارسال توسط pasargadn7
آخرین مطالب
