دهـکــده ادبـیــات پـاســارگــاد
به وبلاگ خودتون خوش آمدید امیدوارم لحظات خوبی را سپری کنید
با آرامشي خاص از كنار خيابان قدم بر ميداشت . اونقدر پياده رو شلوغ بود كه تعداد زيادي مثل او كنار خيابان را به پياده رو ترجيح داده بودند . به دختر بچه اي كه دست مادرش را ميكشيد تا به اسباب بازي فروشي نزديكتر شود نگاه كرد . ناخودآگاه لبخندي زد. چند قدم آنطرف تر شاگرد مغازه اي مشتري ها را به داخل مغازه دعوت ميكرد . يك موتور سوار هم از داخل پياده رو به سختي راه خودش را باز ميكرد . سرش را اندكي چرخاند دست فروشي .... هنوز رفتار دست فروش را تحليل نكرده بود كه بازويش به شدت كشيده شد . همزمان يك ماشين با سرعت از كنارش عبور كرد . با وحشت به ماشيني كه از او دور مي شد نگاه كرد . دوباره بازويش تكان خورد . با تعجب به لب هاي مردي كه با خشم چيزي ميگفت نگاه كرد ولي بيشتر از آني ترسيده بود كه حركت اين لب ها را تفسير كند . فقط دست آزادش را روي گوشش گذاشت و بعد به آرامي در مقابل صورت مرد تكان داد . مرد چند لحظه با تعجب به صورتش نگاه كرد و گفت واقعا اين همه سر و صدا و دادو نشنيدي ؟ دختر فقط در جواب سرش را به چپ و راست تكان داد و بعد لبخندي زد و با آرامشي كه به زيبايي در چهره اش نمايان بود چشم هايش را به نشان تشكر بست و باز كرد و رفت . مرد تنها با حسرت به آن همه آرامش چشم دوخته بود آهي كشيد و گفت خوش به حالت !!!!



تاریخ: دوشنبه 06 خرداد 1392
ارسال توسط pasargadn7

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید