با انگشت سبابه اش به سمت باغچهی کوچک دور درخت اشاره کرد و خیلی جدی گفت: "برو تو باغچه بشین."
رفت و توی باغچه نشست.
زن جوان دست بچه اش را که یک کاپشن صورتی با عکس یک خرسک قهوه ای بر تن داشت را گرفت و راه افتاد.
چند ثانیه بعد گربه به دنبالش.
زن ایستاد و با همان جدیت قبل به گربه اشاره کرد و گفت: "همینجا بشینُ دنبال ما نیا."
گربه روبه روی زن نشست. دنبش را به دور خودش حلقه کرد و با سر کج و چشمان معصومانه اش به زن خیره شد. زن دست بچه اش را گرفت و به راه افتاد. گربه همانطور نشست و دور شدن تدریجی زن و کودک را تماشا کرد. اما هنوز فاصلهشان زیاد نشده بود که گربه به سمتشان دوید. زن ایستاد و به کیف مشکی اش که آن را اریب روی شانه اش انداخته بود، نگاهی کرد و بعد رو به گربه که حالا مقابل او ایستاده بود و میو میو می کرد، گفت: "اخه من چیزی ندارم که بهت بدم بخوری،فقط کاکائو دارم."(((((بقیه داستان را در ادامه مطلب بخونید)))))
ادامه مطلب...
ادامه مطلب...
تاریخ: شنبه 23 دی 1391
ارسال توسط pasargadn7
وقتی شیرین و بعد از اون همه سال دیدم باورم نمی شد..خیلی تغییر کرده بود..زیر چشماش چین و چروک نقش بسته بود. خیلی هم چاق شده بود مگه می شد فراموشش کنم ولی خب رسم روزگاره دیگه زدم به در بی خیالی و یا شایدم پر رویی.. رفتم جلو.. سلام کردم بجا نیاورد آخه من خیلی تغییر کرده بودم.بالاخره منو بجا آورد خیلی با دسیپلین صحبت می کرد. دیگه اون شیرین شانزده ساله نبود که صحبتاش با کرکر خنده هاش یا گریه هاش همراه می شد.حالا خیلی رسمی و خشک با من برخورد می کرد.باید حدس می زدم که با برخورد بدون روح اون روبرو می شم حالا یک زن سی ساله شده بود.
ازش سوال کردم که ازدواج کرده یا نه..گفت دوتا بچه هم داره ..رامین و مینا
اتفاقا بعد همین سوال اونم کنجکاو شد تا ببینه
وضعیت من در این مورد چجوریه ..وقتی فهمید هنوز مجردم هم جا خورد و هم خوشحال شد.علت شاد شدنشو نمی دونستم بفهمم(((((بقیه داستان را در ادامه مطلب بخونید)))))
ادامه مطلب...
ادامه مطلب...
تاریخ: شنبه 23 دی 1391
ارسال توسط pasargadn7
شهلا ته دلش خوشحال بود که سروش نیامده و بعد از مدت ها می تواند با پیمان حرف بزند. پیمان هم فرصت را غنیمت شمرد و سر صحبت را باز کرد ولی:
- حالا تو هی سروش سروش می کردی ولی من عمدا دعوت ش نکردم. یه اخلاقای خاصی داره.
قاشقی در دهان گذاشت و با دهن پر ادامه داد:
- چن وخ پیش الکی با نامزدش به هم زد. تا دو روز پیش ش می گفت عاشقم و نمی دونم از این دری وری ها. به خدا. دروغ شاخ و دم نداره که...
و شهلا هاج و واج ماند و چیزی نگفت. شام تمام شد و برگشتند خانه. پیمان در را باز کرد. نگاه هر دو متوجه اتاق خواب شد. چراغ اتاق روشن بود و در اتاق باز. هر دو رفتند طرف اتاق. چشم شان به کمد لباس افتاد که درش باز بود. و لباس هایی که همه روی زمین پخش شده بود. شهلا گفت:
- وای پیمان. دزد اومده. برو زنگ بزن 110
- از کجا اومده؟ در قفل بود. برو پنجره های آشپزخونه رو چک کن. بدو...
- خاک بر سرم. تو خونه نباشه یه وخ((((بقیه داستان را در ادامه مطلب دنبال کنید))))۰
ادامه مطلب...
ادامه مطلب...
تاریخ: شنبه 23 دی 1391
ارسال توسط pasargadn7
(((سلام دوست عزیز داستانی که درادامه خواهید خواند از سری داستانهای ادبیات بی ربطی است)))
عین، شین، قاف. برخی آن را علاقهی شدید قلبی میدانند. البته عشق چیزی نیست که همه دربارهاش یک جور حرف بزنند. یکی عشق را لرزیدن قلب میداند و دیگری رسیدن به معشوق. البته رسیدن به معشوق هم اقسام مختلف دارد. یکی گرفتن دست معشوق را نهایت عشق میداند. یکی راه رفتن با معشوق در زیر باران را عشق مینامد. ولی شاید دیگری به این بسنده نکند و... گرفتید چه میگویم؟ جالب این است که بعضیها کلن اعتقادی به عشق ندارند. آن را واهی میدانند و ساختهی ذهن شاعران و داستاننویسان و امثال بنده. توجه میکنید؟ شهلا ولی این طور فکر نمیکرد. برای هر زنی سخت است که با مدرک لیسانس زبان در خانه بنشیند. شهلا با این موضوع کنار آمد. همان سه سال پیش. مراسم خواستگاری که تمام شد، حاج همت او را کنار کشید و گفت: این پیمان رو من از بچگی میشناسم. هر چی نباشه پسر داییته. مادرتم اگه بود خیلی خوشحال میشد.((((بقیه داستان را در ادامه مطلب بخونید))))
ادامه مطلب...
ادامه مطلب...
تاریخ: شنبه 23 دی 1391
ارسال توسط pasargadn7
بابا خودش را می مالد به در حمام. می گویم بابا جان الان می آیم عشقم!... آمدم نفسم!... آمدم بابایی!... صبر کن عزیزم!... آمدم!...
می پرم. به سرم زده. تیغ لعنتی نیست. قیچی را برمی دارم و توی وان دراز می کشم. چند دقیقه به قیچی خیره می مانم... انگار که نمی دانم چیست... انگار که داوینچی هیچ وقت اختراعش نکرده... بازش می کنم. می بندمش. قِرِچ قُروچ صدا می دهد...
بابا ماهواره را روشن می کند. می دانم کدام کانال زده. گوشم را تیز می کنم. از بین شُر و شُر آب می شنوم. صدای آل پاچینو است. می دانم که صدای خودش است. نمی شنوم. اما می دانم که اسلحه را روی شقیقه اش گذاشته و دارد یواش می گوید؛
Five. Four… three… two… one. Fuck it.
نمی شنوم... تِر و تِر آب نمی گذارد... اما می دانم که الان است که چارلی اسلحه را از دستش بقاپد و بعدش آل پاچینو خودش را بیندازد روی چارلی و دوباره اسلحه را بگیرد و بکشد روی چارلی و داد بزند و بگوید؛
Get ovtta here!
می گوید. بلند با آن صدای مردانه اش.
- Get ovtta here!
چارلی صدایش از ترس می لرزد((((بقیه داستان را در ادامه مطلب بخونید))))
ادامه مطلب...
ادامه مطلب...
تاریخ: شنبه 23 دی 1391
ارسال توسط pasargadn7
(((سلام دوست عزیز داستانی که درادامه خواهید خواند از سری داستانهای ادبیات بی ربطی است)))
هِـــــــف... هِـــــــف... بوی تف خشک شده میکوبد توی صورتم... سرم را بلند میکنم. زنی با دندانهای دراز با فاصله چادر را میچپاند توی دهانش. همه چیز برایم کند میشود... حرکت دندانهای زرد زن که به دندان اسب گفته است زکــّی! چادر را گاز میگیرد. حالا شنا توی استخر دهان... دریاچه ی تف... لبهایم میلرزد... تنم مور مور میشود... اتوبوس ترمز میگیرد. حالا همه یک دست به سمت جلو لیز میخوریم. صورت زن دندانی که نزدیک می شود، بوی تف هم نزدیک می شود... خیسی چادر هم نزدیک می شود...
گرم است. اتوبوس شلوغ است. مثل کرم توی هم می لولیم. لب هایم می لرزد... می خواهم بالا بیاورم... نمی آورم... با نفرت کمی خودم را کنار می کشم و پشتم را به زن دندانی می کنم.
دستی محکم روی شانه ام می کوبد. برمی گردم. زن دندانی است! چشم هاش دارد از کاسه بیرون می زند... دهانش را باز می کند... چادر از توی دهانش می افتد... چند لحظه جای دندان ها روی چادر می ماند و بعد فقط خیسی اش...((((بقیه داستان را در ادامه مطلب بخونید))))
ادامه مطلب...
ادامه مطلب...
تاریخ: شنبه 23 دی 1391
ارسال توسط pasargadn7
جعفر رضایی، متولد ۱۳۵۶،لیسانس اقتصاد از دانشگاه علامه طباطبایی تهران، سال ۱۳۸۰ عاشق دختری بنام مریم شد…
چون وضع مادی جعفر خوب نبود پدر مریم با ازدواجشان مخالفت کرد.
پنج سال تمام جعفر و مریم برای رسیدن به هم تلاش کردن.
سال ۸۵ مریم خود کشی کرد و جعفر دیوانه شد…
اکنون دو چشم جعفر کورشده. به هر کی میرسه میگه هفته دیگه عروسیشه.
همه رو دعوت میکنه…تاریخ: جمعه 22 دی 1391
ارسال توسط pasargadn7
وارد که شوی، دست و پایت را که ببینی، جلوت ریختهاند و دارند میکوبند تو سرت، دیگر برای همیشه میفهمانند بهت، که داری میروی از پیششان. قدمهایت تندتر شدهاند. هوا زیاد سرد نبود اما زیر بینیات میخارید. پاهایت را که به جلو میانداختی عقب را دید میزدی و نگران عقبترها بودی.
مردها همیشه همه چیز را از تو قایم میکنند. تو همیشه همه چیز را از مردها قایم میکنی.
دکمهی مانتویت را دیروز، دیشب دوخته بودی و به فرهاد که تازه آمده بود پیشت گفته بودی: لازم نیست فردا بیای باهام، خودم میرم.
خودش را پس کشیده بود و تو هم مانتوت را، مانتوی بنفشات را آویزان کرده بودی.
سرت را برگرداندی و پسری را که چند ساعتی از ونک دنبالت بوده را نگاه کردی و بهش خندیدی. کنارت آمد و گفت: چقدر تند میرید.(((((بقیه داستان را در ادامه مطلب دنبال کنید))))
ادامه مطلب...
ادامه مطلب...
تاریخ: جمعه 22 دی 1391
ارسال توسط pasargadn7
سوسن در آپارتمان را باز کرد و جیغ کشید: چی شده؟ آرایش لبهایش پاک شده بود و زیر چشمهایش به سیاهی میزد. از لای در میتوانستم سفیدی گردن و سینههایش را که از یقهی لباس خواب بیرون زده بود ببینم.
دستگیره در را محکم کشیدم سمت خودم و تند گفتم: برو تو. بعد در را بستم و گفتم: من خودم...
هدایتی داد کشید: خفه شو. و دستش را محکمتر فشار داد زیر چانه ام. دستم داغ شده بود و میسوخت. کنج دیوار گیر افتاده بودم.
گفت: از وقتی پاتو گذاشتی این جا خوابو بهم حروم کردی. فکر کردی نمیفهمم شبها سنگ میزنی به شیشهمون. یا تقه به در میزنی و بعد غیبت می زنه. و با عصبانیت گفت: این کارا یعنی چی؟
دستش را محکم تر فشارداد.
گفتم: اشتباه می کنید. من اصلن تا حالا...
داد زد: تابلو رو چی می گی؟ (((((بقیه داستان را در ادامه مطلب دنبال کنید)))))
ادامه مطلب...
ادامه مطلب...
تاریخ: جمعه 22 دی 1391
ارسال توسط pasargadn7
۱۷ ساله بودم که به یکی از خواستگارانم که پسر نجیب و خوبی بود جواب مثبت دادم.
اسمش محمدرضا بود پسر معدب و متینی بود، هر بار که به دیدنم می آمد غیرممکن بود دست خالی بیاد.
ما همدیگرو خیلی دوست داشتیم. چند ماه اول عقدمان به خوبی گذشت تا اینکه رفتار و اخلاق محمدرضا تغییر کرد. کمتر به من سر می زد و هر بار که به خونشون می رفتم به هر بهانه ای منو تنها میگذاشت و از خونه بیرون می رفت…(((((بقیه داستان را در ادامه مطلب دنبال کنید)))))ادامه مطلب...
تاریخ: پنجشنبه 21 دی 1391
ارسال توسط pasargadn7
آخرین مطالب
