دهـکــده ادبـیــات پـاســارگــاد
به وبلاگ خودتون خوش آمدید امیدوارم لحظات خوبی را سپری کنید
ﻯ ﭘﺴﺮ ﺩﺍیی ﺩﺍﺭﻡ5ﺳﺎﻟﺸﻪ ﻣﺎﺷﺎﻻ ﺩیوﺍﺭ ﺭﺍﺳﺘﻮ یوﺭﺗﻤﻪ میرﻩ ﺑﺎﻻ ﻭﺍﺳﺶ ﻯ ﮐﺎﺭﺗﻮﻥ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ نیگا ﮐﻨﻪ,ﻭﺳﻂ ﮐﺎﺭﺗﻮﻥ ﻯ ﺳﻮﺍﻟﻰ ﺍﺯ ﻣﺎﺩﺭ ﺑﻨﺪﻩ ﮐﻪ ﻋﻤﺸﻮﻥ ﺑﺎﺷﻦ ﭘﺮسیدﻩ ﻣﺎﺩﺭ ﺑﻨﺪﻡ ﭼﻮﻥ ﺳﺮﺵ ﮔﺮﻡ ﮐﺎﺭ ﺧﻮﺩﺵ ﺑﻮﺩ ﻓﻘﻂ ﻯ ﺳﺮ ﺗﮑﻮﻥ میدﻩ ﮐﻪ ینی ﺍﺭﻩ ﻓﺴﻘﻠﻰ ﺑﺮﮔﺸﺘﻪ ﺯیر ﻟﺐ ﻏﺮﻏﺮ میکنه میگه:ﺍﻧﮕﺎﺭ ﻧمیتوﻧﻪ ﺣﺮﻑ ﺑﺰﻧﻪ,ﺧﺪﺍ ﺑﻬﺖ ﺯﺑﻮﻥ ﺩﺍﺩﻩ ﮐﻪ ﮐﻠﻪ ﺑﻪ ﺍﻭﻥ ﮔﻨﺪﮔﻰ ﺭﻭ ﺗﮑﻮﻥ ﻧﺪﻯ!!!ﺣﺎﻻ ﻣﻦ ﻣﻮﻧﺪﻡ ﺑﺨﻨﺪﻡ یا ﺩﻋﻮﺍﺵ ﮐﻨﻢ ﻣﻦ((((: ﺑﺎﺯﻡ ﻣﻦ|: ﻣﺎﻣﺎﻧﻢ@: ﺩﻫﻪ ﻫﺸﺘﺎﺩﻯ ﺟﻤﺎﻋﺖ(((((((: یه ﭼﻰ ﻓﺮﺍﺗﺮ ﺍ ﮔﻮﺩﺯیلاﻥ!


تاریخ: شنبه 11 آذر 1391
ارسال توسط pasargadn7
ﻋﺎﻗﺎ ﻣﻦ ﺑﭽﻪ ﮎ ﺑﻮﺩﻡ ﯾﻪ ﻋﺎﺩﺕ ﺑﺪ ﺩﺍﺷﺘﻢ. ﻫﺮﺟﺎ ﻣﺒﺮﻓﺘﻢw.cﺟﺎﯼ ﺍﯾﻦ ﺑﺮﭼﺴﺒﺎﯼ ﺷﯿﺮ ﺳﺮﺩﻭ ﮔﺮﻣﻮ ﺑﺎﻫﻢ ﻋﻮﺽ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻡ! ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩﯾﻢ ﻣﺴﺎﻓﺮﺕ ﺭﻭﺯ ﺍﺧﺮ ﺑﻮﺩ ﻣﻨﻢ ﺭﻓﺘﻢ ﻃﺒﻖ ﻣﻌﻤﻮﻝ ﺟﺎﯼ ﺑﺮﭼﺴﺒﺎﺭﻭ ﻋﻮﺽ ﮐﺮﺩﻡ،5ﻣﯿﻦ ﻣﻮﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺣﺮﮐﺖ ﮐﻨﯿﻢ،w.cﻻﺯﻡ ﺷﺪﻡ ﺑﺪﺭﻗﻢ! ﺑﺎﺑﺎﻡ ﺷﺎﮐﯽ ﺷﺪ ﮐﻪ ﭼﺮﺍ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺩﻗﯿﻘﻪ 90ﻣﯿﭙﺮﯼ ﺗﻮw.cﻭ ﺍﯾﻦ ﺣﺮﻓﺎ..ﺧﻼﺻﻪ ﺍﻧﻘﺪ ﻣﺎﺭﻭ ﺣﻮﻝ ﮐﺮﺩ ﮎ ﯾﺎﺩﻡ ﺭﻓﺖ ﺧﻮﺩﻡ ﺑﺮﭼﺴﺒﺎﺭﻭ ﻋﻮﺽ ﮐﺮﺩﻡ):... ﻫﯿﭽﯽ ﺩﯾﮕﻪ ﭼﺸﺘﻮﻥ ﺭﻭﺯ ﺑﺪ ﻧﺒﯿﻨﻪ..ﺗﺎ ﯾﻪ ﻫﻔﺘﻪ ﻧﻪ ﻣﯿﺘﻮﻧﺴﻢ ﺩﺭﺳﺖ ﺭﺍﻩ ﺑﺮﻡ ﻧﻪ ﺩﺭﺳﺖ ﺑﺸﯿﻨﻢ|: ﺗﺎﺯﻩ ﺷﺒﺎ ﮐﻪ ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﺴﻢ ﺑﺨﻮﺍﺑﻢ ﻫﯽ ﻣﯿﻠﻮﻟﯿﺪﻡ ﺑﺎﺑﺎﻡ ﻣﯿﻮﻣﺪ ﭘﺸﺘﻪ ﺩﺭ ﺍﺗﺎﻕ ﺍﺯ ﺩﻭﺭ ﺑﻬﻢ ﻣﯿﺨﻨﺪﯾﺪ): ﺑﻨﻈﺮﺗﻮﻥ ﻣﻨﻮ ﺍﺯ ﺳﺮ ﮐﺪﻭﻡ ﺭﺍﻩ ﺑﺮﺩﺍﺷﺘﻦ!؟|:


تاریخ: شنبه 11 آذر 1391
ارسال توسط pasargadn7
ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺁﯾﻔﻦ ﺗﺼﻮﯾﺮﯼ ﻧﺼﺐ ﮐﻨﯿﻢ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻫﻤﻪ ﻣﻮﻥ ﮐﻠﯿﺪﻫﺎﻣﻮﻥ ﺭﻭ ﺟﺎ ﻣﯿﺰﺍﺷﺘﯿﻢ ﭼﻨﺪﻭﻗﺖ ﭘﯿﺶ ﺑﺎﺑﺎﻡ ﮔﯿﺮﺩﺍﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺁﯾﻔﻦ ﺗﺼﻮﯾﺮﯼ ﺑﺎﻗﺎﺑﻠﯿﺖ ﻋﮑﺲ ﺑﺮﺩﺍﺭﯼ ﺑﺨﺮﯾﻢ،ﭼﻨﺪﺭﻭﺯ ﭘﯿﺶ ﺩﯾﺪﻡ ﺑﺎﺑﺎﻡ ﺟﻠﻮﺁﯾﻔﻦ ﻭﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻩ ﯾﮑﯽ ﯾﮑﯽ ﻋﮑﺴﻬﺎﺭﻭﺳﻮِِﮊﻩ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﻭﺑﺎ ﻣﺎﻣﺎﻧﻢ ﺑﻬﺸﻮﻥ ﻣﯽ ﺧﻨﺪﻩ،ﺗﺎﺯﻩ ﺭﻭ ﻫﺮ ﻋﮑﺴﯽ ﯾﻪ ﻋﯿﺐ ﻭ ﺍﯾﺮﺍﺩ ﻫﻢ ﻣﯿﺰﺍﺷﺖ،ﺍﺯﺍﻭﻥ ﺭﻭﺯ ﺑﻪ ﺑﻌﺪ ﻫﻤﻪ ﻣﻮﻥ ﺑﺎﺧﻮﺩﻣﻮﻥ ﮐﻠﯿﺪ ﻣﯽ ﺑﺮﯾﻢ ﺣﺘﯽ ﺷﺪﻩ ﺑﯿﻦ ﺍﻭﻧﻮ ﻣﻮﺑﺎﯾﻞ ﯾﮑﯽ ﺭﻭ ﺑﺮﺩﺍﺭﯾﻢ ﻗﻄﻌﺎٔﮐﻠﯿﺪ ﻭ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ ﺗﺎ ﻣﺠﺒﻮﺭ ﻧﺸﯿﻢ ﺯﻧﮓ ﺁﯾﻔﻦ ﺭﻭﺑﺰﻧﯿﻢ ﻭﻋﮑﺴﻤﻮﻥ ﺑﯿﻔﺘﻪ.ﺑﺎﺑﺎﻭﻣﺎﻣﺎﻥ ﺑﺎ ﺗﻔﺮﯾﺤﺎﺕ ﺳﺎﻟﻤﻪ ﺩﺍﺭﯾﻢ؟؟؟؟؟؟


تاریخ: شنبه 11 آذر 1391
ارسال توسط pasargadn7
یک وقت هایی باید روی یک تکه کاغذ بنویسی تـعطیــل است و بچسبانی پشت شیشه ی افـکارت باید به خودت استراحت بدهی دراز بکشی دست هایت را زیر سرت بگذاری به آسمان خیره شوی و بی خیال ســوت بزنی در دلـت بخنــدی به تمام افـکاری که پشت شیشه ی ذهنت صف کشیده اند آن وقت با خودت بگویـی بگذار منتـظـر بمانند


تاریخ: شنبه 11 آذر 1391
ارسال توسط pasargadn7
گالری تصاویر سوسا وب تولز ﺩﻭﺭﻩ ﺩﺑﯿـــــﺮﺳﺘﺎﻥ ﺁﯼ ﺷـــــﺮ ﺑﻮﺩﯾﻢ! ﻭﻟﯽ ﺩﺭ ﻋﯿـــﻦٍ ﺣﺎﻝ ﺩﺭﺱ ﺧـــــــﻮﻥ(: !ﺳـــﻮﻡ ﺭﯾﺎﺿـــﯽ ﺳـــﻮﻧﺎﻣـــﯽ! ﯾﻪ ﭘﺴـــﺮٍ ﺳـــﻮﻡ ﺍﻧﺴـــﺎﻧﯽ ﺑﻮﺩﺵ ﺁﻗـــﺎ ﻫﯿﮑﻠﯽ ﺑﻮﺩ ﺩﺭ ﺣـــﺪٍ ﮔﺎﻭﻣﯿﺶ! ﻫﯽ ﻗﭙـــﯽ ﻣﯿـــﻮﻣﺪ ﺑﺎ ﻫــﺮﮐﯽ ﮐَــﻞ ﺑﻨﺪﺍﺯﯾﻦ ﺑــﺎ ﻣـــﻦ ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﯿﻦ ﮐَﻠﺘﻮﻧﻮ ﻣﯿﺸﮑــــﻮﻧﻢ ﺟـــﺮﺍﺕ ﺩﺍﺭﯾﻦ ﺑﺎ ﻣــﻦ ﺩﻋـــﻮﺍ ﮐﻨﯿﺪ! ﯾﻪ ﺭﻭﺯ ﺻُﺐ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺑﭽــﻪ ﻫﺎ ﺭﻑ ﺷﻨﺎﺳﺎﯾﯿﺶ ﮐـــﺮﺩ ﮐﻪ ﻟﺒـــﺎﺱ ﭼـــﯽ ﭘﻮﺷﯿـــﺪﻩ ﮐﺖ ﺷﻠــــﻮﺍﺭ(ﺑﭽﻪ ﻣﺜﺒﺘﻢ ﺑﻮﺩ ﺧﻔــﻦ! )ﻫﯿﭽـــﯽ ﺯﻧﮓٍ ﺁﺧــــﺮ ﺷﺪ ﻫﻤـــﻮﻥ ﺩﻭﺳﺘﻤـــﻮﻥ ﺭﻑ ﭘـــﺮﯾﺪ ﺭﻭ ﮐﻮﻟﺶ ﮔﺎﺯﺵ ﮔـــﺮﻑ ﭘﺸﺖٍ ﭘـــﺎ ﺑﻬﺶ ﺯﺩ ﺍﻓﺘــــﺎﺩ ﺯﻣﯿــــﻦ««ﮔـــــﺮﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻣــــــــــــﺐ»» ﺁﻗــﺎ ﻣــﺎﻡ33 ( ﻧﻔـــﺮ!ﻧﺎﻣــــﺮﺩﻡ ﺧﻮﺩﺗـــﻮﻧﯿﻦ ﺣﻘﺶ ﺑﻮﺩﺭﯾﺨﺘﯿـــﻢ) ﺳـــﺮﺵ ﺗﺎ ﻣﯿﺨـــﻮﺭﺩ ﺯﺩﯾـــﻢ,ﯾﻬـــﻮ ﺗﻮ ﺍﻭﻥ ﮔﯿـــﺮ ﻭ ﺩﺍﺩ ﮔﻒ:ﮐـــﺮﻩ ﺍﻻﻍ! ﻋﻮﺿﯿــــﺎ!ﻣــﻦ ﺩﻭﻟﺘـــﯽ ﺍﻡ ﻣﻌــﺎﻭﻥ ﺍﺟــــﺮﺍﯾﯽ ﺍﺩﺍﺭﻩ!ﺁﻗــﺎ ﺭﻓﺘﯿﻢ ﮐﻨـــﺎﺭ ﺩﯾﺪﯾــــﻢ ﺭﺍﺱ ﻣﯿﮕﻪ(*_*):ﻟﺒـــﺶ ﭼـــﺎﮎ ﺧــــﻮﺭﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺗــﺎﻧﮏ!ﻣــﺎﻡ ﻋﯿﻦٍ ﺍﺳـــﺐ ﻓـــﺮﺍﺭ ﮐــــﺮﺩﯾﻤﻤﻤﻤﻢ! ﻓـــﺮﺍﺩﺵ ﻫﯿﺸﮑـــﯽ ﻣــﺪﺭﺳﻪ ﻧﺮﻑ! ﺯﻧﮓ ﺯﺩﻥ ﺧﻮﻧــــﻤﻮﻥ ﮐﻪ ﺑﯿﺎﯾـــﻦ ﭘـــﺮﻭﻧﺪﻩ ﺗﻮﻧﻮ ﺑﺪﯾــــﻢ!ﻣـــﺎﻡ ﺭﻓﺘﯿـــﻢ ﺑﺎ ﯾﻪ ﻗﯿــﺎﻓﻪ ﺣـــﻖ ﺑﻪ ﺟــﺎﻧﺐ ﻣﻬـــﻢ ﻧــﯽ ﺁﻗﺎ ﻓﻮﻗﺶ ﯾﻪ ﻣــﺪﺭﺳﻪ ﺩﯾﮕـــﻪ!! ﺟﺎﻟﺐ ﺍﯾﻨﺠـــﺎ ﺑﻮﺩ ﯾـــﺎﺭﻭ ﺩﺍﺩﺍﺵٍ ﻣﺪﯾــــﺮﻣﻮﻧﻢ ﻣﯿﺸﺪ!ﻫﻪ (: ﻭﻟـــﯽ ﭼـــﻮﻥ ﻧﻤﯿﺨـــﻮﺍﺱ ﺑﭽـــﻪ ﻫﺎﯼٍ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺩﺭﺳﺨــــﻮﻧﯽ ﺭﻭ ﺍﺯ ﺩﺱ ﺑﺪﻩ1ﻫﻔﺘﻪ ﺍﺧــــﺮﺍﺟــــﻤﻮﻥ ﮐــــﺮﺩ! ﺩﻣــــﺶ ﮔــــﺮﻣﻤﻤﻤﻢ:ﺩﯼ گالری تصاویر سوسا وب تولز


تاریخ: شنبه 11 آذر 1391
ارسال توسط pasargadn7
گالری تصاویر سوسا وب تولز ﻋﺎﻏﺎ ﻣﺎ ﯾﻪ ﺭﻓﯿﻖ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﺑﭽﻪ ﺷﻬﺮﺳﺘﺎﻧﻪ ﯾﻪ ﺭﻭﺯ ﺭﻓﺘﯿﻢ ﺩﯾﺪﯾﻢ ﺩﺍﺭﻩ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﻣﺎﻡ ﺷﻮﮐﻪ ﭼﯽ ﺷﺪﻩ ﻋﺒﺎﺱ ﺍﺗﻔﺎﻗﯽ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ؟؟ ﻋﺒﺎﺱ:ﻫﻤﺶ ﺗﻘﺼﯿﺮ ﺷﻤﺎﺱ ﺷﻤﺎ ﻣﻨﻮ ﺑﺪﺑﺨﺖ ﮐﺮﺩﯾﺪ ﻣﺎ:ﭼﺮﺍ ؟ﻣﺜﻞ ﺍﺩﻡ ﺣﺮﻑ ﺑﺰﻥ ﺑﺒﯿﻨﯿﻢ ﭼﯽ ﺷﺪﻩ ﻋﺒﺎﺱ:ﺭﻓﺘﻢ ﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭﯼ ﺟﻮﺍﺏ ﺭﺩ ﺩﺍﺩﻥ؛؛؛ ﻣﺎ:ﻫﻤﯿﻦ؟!ﺧﺎﮎ ﺗﻮ ﺳﺮﺕ!!!ﺣﺎﻻ ﭼﺮﺍ؟ ﻋﺒﺎﺱ:ﮔﻔﺘﻦ ﻣﺮﺩ ﺑﺎﯾﺪ ﺳﺒﯿﻞ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻪ ﺗﻮ ﻣﺮﺩ ﻧﯿﺴﺘﯽ(ﻗﺎﺑﻞ ﺗﻮﺟﻪ ﮐﻪ ﻣﺎ ﻗﺒﻼ ﺳﺒﯿﻞ ﻋﺎﻏﺎ ﺭﻭ ﺯﺩﻩ ﺑﻮﺩﯾﻢ) ﻣﺎ ﻫﻢ ﮐﻪ ﺑﺎﻣﻌﺮﻓﺖ ﺭﻓﺘﯿﻢ ﯾﻪ ﺳﺒﯿﻞ ﻣﺼﻨﻮﻋﯽ ﮔﺮﻓﺘﯿﻢ ﭼﺴﺐ ﭘﯿﺪﺍ ﻧﮑﺮﺩﯾﻢ ﺑﺎ ﮔﺮﯾﺲ ﭼﺴﺒﻮﻧﺪﯾﻢ ﺧﻼﺻﻪ ﺑﻌﺪ ﺩﻭ ﻫﻔﺘﻪ ﺭﻓﺖ ﺩﺧﺘﺮ ﺭﻭ ﮔﺮﻓﺖ ﺍﻣﺎ ﺣﺎﻻ ﻣﺎ ﻣﻮﻧﺪﯾﻢ ﭼﻪ ﺟﻮﺭﯼ ﺍﯾﻦ ﺳﯿﺒﯿﻞَ ﺭﻭ ﺑﮑَﻨﯿﻢ ﻓﮑﺮ ﮐﻨﻢ ﭼﺴﺒﯿﺪﻩ ﺑﻪ ﺭﯾﺸﻪ ﺍﺻﻠﯽ ﻃﺒﯿﻌﯽ ﺷﺪﻩ ﺫﻫﻦ ﺧﻼﻕ ﺩﺍﺭﯾﻢ؟؟!!


تاریخ: شنبه 11 آذر 1391
ارسال توسط pasargadn7
گالری تصاویر سوسا وب تولز ﻋﺎﻗﺎ ﻣﺎ ﯾﻪ ﺭﻭﺯ ﺑﺎ ﭼﻨﺪ ﺗﺎ ﺍﺯ ﺑﭽﻪ ﻫﺎﯼ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﻗﺮﺍﺭ ﮔﺬﺍﺷﺘﯿﻢ ﺭﻓﺘﯿﻢ ﺩﺭﮐﻪ ﻋﺎﻗﺎ ﺍﻭﻧﺠﺎ ﯾﻪ ﺧﺮ ﺩﯾﺪﯾﻢ ﺣﺎﻻ ﺍﻭﻥ ﻭﺳﻂ ﺍﻟﮑﯽ ﮔﻔﺘﻢ ﻫﺮ ﮐﯽ ﺑﺘﻮﻧﻪ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﺧﺮ ﮐﺸﺘﯽ ﺑﮕﯿﺮﻩ ﻫﺮ ﭼﯽ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﻭﺍﺳﺶ ﻣﯿﺨﺮﻡ ﺍﯾﻦ ﺭﻓﯿﻖ ﻣﺎﻡ ﻫﻢ ﺯﺍﺩ ﭘﻨﺪﺍﺭﯾﺶ ﮔﻞ ﮐﺮﺩ ﮔﻔﺖ ﻣﻦ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭﻭ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﻋﺎﻗﺎ ﺍﯾﻦ ﺭﻓﺖ ﺧﺮ ﺭﻭ ﺑﻠﻨﺪ ﮐﻨﻪ ﺯﺍﺭﺕ ﺧﻮﺭﺩ ﺯﻣﯿﻦ ﺧﺮ ﻫﻢ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﺑﻌﺪ ﺍﯾﻦ ﺧﺮ ﺭﻡ ﮐﺮﺩ ﺣﺎﻻ ﻣﺎ ﭘﺴﺮﺍ ﻫﻮﺵ ﻫﻮﺷﺸﺸﺸﺶ ﺍِﺭﺭﺭﺭﺭﺭﺭﺭﺭﺭﺭﺭ ﺍﺭﻭﻡ ﺣﯿﻮﺍﻥ ﺩﺧﺘﺮﺍ:ﺟﯿﻎ ﺗﻮﺳﻞ ﺑﻪ12ﺍﻣﺎﻡ ﺟﻔﺘﮑﯽ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﺧﺮﻩ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺭﻓﯿﻖ ﻣﺎ ﺯﺩ.ﺑﺪﺑﺨﺖ ﺍﻻﻥ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻧﻪ ﺭﻓﯿﻖ ﻫﻤﺰﺍﺩ ﭘﻨﺪﺍﺭ ﺩﺍﺭﯾﻢ؟!!!


تاریخ: جمعه 10 آذر 1391
ارسال توسط pasargadn7
خصوصیات متولدین ماه های مختلف سال در عشق ورزی..... حالا بگو متولد کدوم ماهی ؟؟؟ متولدین فروردین ماه : به هنگام عاشقی گویی در دنیای شوالیه ها و پرنسس ها سر میکند قلبا عاشق است و در عشق پا برجاست. ... ... ... ♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥ متولدین اردیبهشت ماه: عاشقی بی قرار است و کمرو ولی پرشهامت است و موسیقی بر او تاثیر فراوان دارد ♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥ متولدین خرداد ماه: بر عشق ما هیچ چیز ناممکن نیست. بهترین عاشق دنیاست و گفتارها و دل اوپر از رویاهای عاشقانه است ♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥ متولدین تیر ماه: دلی نازک و پر از محبت و از دل سوختن می هراسد. ♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥ متولدین مرداد ماه: عاشق پیشه است و بی عشق زندگی نمیکند. ♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥ متولدین شهریور ماه: تا اخرین لحظه عمر آن را در قلبم نگاه خوهم داشت عشق او شعله ای کوچک ولی جاودان استو در پی عشق حقیقی است. ♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥ متولدین مهرماه: در امور عشق ورزیده است و زندگی اش پر از ماجراهای عاشقانه است ♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥ زن متولد مهر عشق خود را در عمل نیز به اثبات می رساند. ♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥ متولدین ابان ماه: هیجان عشق برای او زیبا و پر از جاذبه است و در عشق صادق است ♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥ متولدین اذر ماه: خوش بین است و راستگو و شاید نگاهی شاعرانه به عشق داشته باشد ♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥ متولدین دی ماه: شاید در ظاهر بی احساس باشد ولی قلبی گرم و پر از عشق دارد ♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥ متولدین بهمن ماه: عشق خود را دیر ابراز میکند و عاشق ازادی است. اولین عشق اش قلبش را به تپش در میاورد و هرگز ان را فراموش نخواهد کرد ♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥ متولدین اسفند ماه: در عشق بی نظیر است. جذاب و پر نشاط است. احساساتی و رویایی است


تاریخ: جمعه 10 آذر 1391
ارسال توسط pasargadn7
ﺳﻼﻡ ﺩﻭﺳﺘﺎی خوب وبازدیدکننده محترم ﺍﯾﻦ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﮐﻪ ﮔﺬﺍشتم ﮐﺎﻣﻼ ﻭﺍقعیه ﻭ ﻭﺍﺳﻪ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺩﻭﺳﺘﺎن بازدیدکننده ﺍﺗﻔﺎﻕ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ که بهم گفت بذارم توی وبلاگ تابقیه دوستان هم بخونن واستفاده کنن راستش خودم دوسه بارخوندم وتحت تأثیرقرار گرفتم یعنی واقعا دلم سوخت واز ته دل ناراحت شدم بخاطر رفتار غیر انسانی که با این جوون داشتن دلم میخواد مثل همیشه این داستان یابهتره بگم این خاطره رو بخونید وبرداشت خودتون رو به دوستاتون برسونید <¤<(منتظر نظرات سازنده تون هستم پس لطفا نظربذارید)>¤> ﺑﺎﺩﻫﺎ ﺭﻓﺘﻨﺪﻭ ﻣﺎ ﻫﻢ ﻣﯿﺮﻭﯾﻢ ﺍﺯ ﯾﺎﺩﻫﺎ.......¤¤¤

ادامه مطلب...
تاریخ: جمعه 10 آذر 1391
ارسال توسط pasargadn7
درِ مطب دکتر به شدت به صدا درآمد. دکتر گفت در را شکستی! بيا تو. در باز شد و دختر کوچولوی نه ساله ای که خيلی پريشان بود به طرف دکتر دويد و گفت : آقای دکتر! مادرم! مادرم! و در حالی که نفس نفس ميزد ادامه داد : التماس ميکنم با من بياييد، مادرم خيلی مريض است. دکتر گفت : بايد مادرت را اينجا بياوری، من برای ويزيت به خانه کسی نميروم. دختر گفت : ولی دکتر، من نميتوانم، اگر شما نياييد او ميميرد! و اشک از چشمانش سرازير شد. دل دکتر به رحم آمد و تصميم گرفت همراه او برود. دختر، دکتر را به طرف خانه راهنمايی کرد، جايی که مادر بيمارش در رختخواب افتاده بود. دکتر شروع کرد به معاينه و توانست با آمپول و قرص، تب او را پايين بياورد و نجاتش دهد. او تمام شب را بر بالين زن ماند، تا صبح که علايم بهبودی در او ديده شد. زن به سختی چشمانش را باز کرد و از دکتر به خاطر کاری که کرده بود تشکرکرد. دکتر به او گفت : بايد از دخترت تشکر کنی، اگر او نبود حتماً ميمردی! مادر با تعجب گفت : ولی دکتر، دختر من سه سال است که از دنيا رفته! و به عکس بالای تختش اشاره کرد. پاهای دکتر از ديدن عکس روی ديوار سست شد. اين همان دختر بود! يک فرشته کوچک و زيبا... ؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛ <¤<(منتظر نظرات سازنده تون هستم پس لطفا نظربذارید)>¤>


تاریخ: جمعه 10 آذر 1391
ارسال توسط pasargadn7
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران