دهـکــده ادبـیــات پـاســارگــاد
به وبلاگ خودتون خوش آمدید امیدوارم لحظات خوبی را سپری کنید
گالری تصاویر سوسا وب تولز گــــریــستـــــم شـــب هــــــا و شــــب هـــــا گـــــویـــــی بــــــرف مـــی بــــاریــــــد سـنـگــــــین و بــــــی وقــفــــه بــــــر فــــــراز خـــــــانــــه ای کــــــه بـــا تـــــــو ســــاخـتـــــم بــــاز نگـشــــتی و تــمــــــام ِ فــصـــــــــل بــهــمـــــن فــــرو ریــخــــت بــــر شــــانــــه ام ؛ حــــالا آمــــده ای بـــا شــعــــــری در دســــت کــــه بــهــــــاری دور بــــرایـــت ســـرودم ... - روی لـــب هــــایــــم شـعـــــــــر بــنـــــــویـــس روی گــــــردنــم شــعــــــــر روی بـــازویــــم شــعـــــــر روی سـینـــــه ام... تـــرانــــــه - ... افـســـــوس مـیـــــان ِ مـــا پـلـــــــی بـــرای عــبــــــور نــیســــــت زیــــر ِ پــــا - امــــا - دره ای کــــه "جـــهنـــــــم پـــایـــان" نــــام دارد


تاریخ: پنج‌شنبه 26 بهمن 1391
ارسال توسط pasargadn7
ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺍﻣﺸﺐ ﺑﻪ ﺣﺎﻟﻢ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﻦ¤¤ ﺭﻭﺡ ﺗﺐ ﺩﺍﺭ ﻣﺮﺍ ﭘﺎﺷﻮﯾﻪ ﮐﻦ ¤¤ﺁﺗﺶ ﺍﻓﮑﻨﺪ ﻋﺎﺷﻘﯽ ﺑﺮ ﺣﺎﺻﻠﻢ¤¤ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﻦ ﺩﺭ ﻣﺠﻠﺲ ﺧﺘﻢ ﺩﻟﻢ¤¤ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﻦ ﺍﯼ ﻋﺸﻖ ﺭﻭﺣﻢ ﺗﯿﺮ ﺧﻮﺭﺩ¤¤ ﺷﺎﻧﻪ ﯼ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﻦ ﺷﻤﺸﯿﺮ ﺧﻮﺭﺩ¤¤ ﺷﻮﺥ ﭼﺸﻤﯽ ﺑﯽ ﺷﮑﯿﺒﻢ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ¤¤ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﻡ ﺣﺘﯽ ﻏﺮﯾﺒﻢ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ¤¤ ﺷﻮﺥ ﭼﺸﻢ ﺳﺖ ﻭ ﺩﻟﻢ ﺩﺭ ﭼﻨﮓ ﺍﻭﺳﺖ¤¤ ﻫﺮ ﭼﻪ ﻫﺴﺖ ﺍﺯ ﭼﺸﻢ ﭘﺮ ﻧﯿﺮﻧﮓ ﺍﻭﺳﺖ¤¤ ﺍﻭ ﮐﻪ ﻣﯿﮕﻮﯾﻨﺪ ﭘﺸﺖ ﺧﻮﺍﺑﻬﺎﺳﺖ¤¤ ﺍﺧﺘﺮ ﻓﺮﻣﺎﻧﺮﻭﺍﯼ ﺑﺎﻏﻬﺎﺳﺖ¤¤ ﺍﻭ ﮐﻪ ﺧﻮﯾﺸﺎﻭﻧﺪ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﮔﻞ ﺍﺳﺖ¤¤ ﺷﺮﺡ ﺍﺣﺴﺎﺳﺎﺕ ﭘﺎﮎ ﺑﻠﺒﻞ ﺍﺳﺖ¤¤ ﺁﻥ ﺑﻼ ، ﺁﻥ ﺩﺭﺩ ﺧﻮﺏ ﺳﯿﻨﻪ ﺳﻮﺯ¤¤ ﺍﺯ ﮐﺠﺎ ﺁﻣﺪ ؟ ﻧﻤﯿﺪﺍﻧﻢ ﻫﻨﻮﺯ¤¤ ﺷﺎﯾﺪ ﺍﺯ ﺗﻪ ﺗﻮﯼ ﺟﻨﮕﻞ ﻫﺎﯼ ﺭﺍﺯ¤¤ ﺷﺎﯾﺪ ﺍﺯ ﭘﺸﺖ ﮐﭙﺮﻫﺎﯼ ﻧﯿﺎﺯ ¤¤ﺍﻭ ﺷﺒﯽ ﺁﻣﺪ ﻣﺮﺍ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﮐﺮﺩ¤¤ ﺍﻭ ﻣﺮﺍ ﯾﮏ ﺑﺎﻍ ﺑﯽ ﭘﺮﻭﺍﻧﻪ ﮐﺮﺩ¤¤ ﺁﻣﺪ ﻭ ﺑﺮ ﺑﺎغ ﻗﻠﺒﻢ ﭘﺮ ﮐﺸﯿﺪ¤¤ ﺁﻣﺪ ﺍﺯ ﺳﺮ ﭼﯿﻦ ﻗﻠﺒﻢ ﺳﺮ ﮐﺸﯿﺪ¤¤ ﺁﻣﺪ ﻭ ﻣﻦ ﭘﯿﺶ ﭘﺎﯾﺶ ﮔﻢ ﺷﺪﻡ¤¤ ﺍﺯ ﻗﻀﺎ ﻭﺭﺩ ﻟﺐ ﻣﺮﺩﻡ ﺷﺪﻡ¤¤ ﺁﻣﺪ ﺍﺯ ﺩﺭﺩﺵ ﭘﺮﻡ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﺬﺷﺖ¤¤ ﺑﯽ ﻭﻓﺎ ﺳﯿﻠﯽ ﺧﻮﺭﻡ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﺬﺷﺖ¤¤ ﻣﺜﻞ ﺷﻤﻊ ﺑﺰﻡ ﺁﺑﻢ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺭﻓﺖ¤¤ ﻋﺸﻮﻩ ﯾﯽ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺧﺮﺍﺑﻢ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺭﻓﺖ¤¤ ﺭﻓﺖ ﻭ ﻃﺎﻕ ﻋﺸﻖ ﻣﻦ ﺁﻭﺍﺭ ﺷﺪ¤¤ ﺭﻓﺖ ﻭ ﻣﻨﺼﻮﺭ ﺩﻟﻢ ﺑﺮ ﺩﺍﺭ ﺷﺪ¤¤ ﺭﻓﺖ ﻭ ﮐﻮﻩ ﻃﺎﻗﺘﻢ ﺭﺍ ﺑﺎﺩ ﺑﺮﺩ¤¤ ﯾﻮﺳﻒ ﺍﻣﯿﺪ ﻣﻦ ﺩﺭ ﭼﺎﻩ ﻣﺮﺩ¤¤ﺍﯼ ﺩﻝ ﺷﻮﺭﯾﺪﻩ ﻣﺴﺘﯽ ﻣﯿﮑﻨﯽ ؟¤¤ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﺷﺒﻨﻢ ﭘﺮﺳﺘﯽ ﻣﯿﮑﻨﯽ ؟ ¤¤ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺯﺧﻢ ﺟﺪﺍﯾﯽ ﺭﺍ ﺑﺨﻮﺭ¤¤ ﭼﻮﺏ ﻋﻤﺮﯼ ﺑﺎ ﻭﻓﺎﯾﯽ ﺭﺍ ﺑﺨﻮﺭ¤¤ ﺭﺍﻡ ﻫﺮ ﮐﺲ ﮐﯽ ﺷﻮﺩ ﺁﻫﻮﯼ ﺩﺷﺖ؟¤¤ ﺍﯼ ﺩﻝ ﺑﯿﭽﺎﺭﻩ!ﺩﯾﺪﯼ ﺑﺮﻧﮕﺸﺖ¤¤ ﻣﻦ ﮐﻪ ﮔﻔﺘﻢ ﺍﯾﻦ ﺑﻬﺎﺭ ﺍﻓﺴﺮﺩﻧﯽ ﺳﺖ¤¤ ﻣﻦ ﮐﻪ ﮔﻔﺘﻢ ﺍﯾﻦ ﭘﺮﺳﺘﻮ ﻣﺮﺩﻧﯽ ﺳﺖ¤¤ ﻣﻦ ﮐﻪ ﮔﻘﺘﻢ!ﺍﯼ ﺩﻝ ﺑﯽ ﺑﻨﺪ ﻭ ﺑﺎﺭ¤¤ ﻋﺸﻖ ﯾﻌﻨﯽ ﺭﻧﺞ ﯾﻌﻨﯽ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ¤¤ ﻋﺸﻖ ﺧﻮﻧﺖ ﺭﺍ ﺩﻭﺍﺗﺖ ﻣﯿﮑﻨﺪ¤¤ﺷﺎﻩ ﺑﺎﺷﯽ ﻋﺸﻖ ﻣﺎﺗﺖ ﻣﯿﮑﻨﺪ¤¤ ﺁﻩ!ﻋﺠﺐ ﮐﺎﺭﯼ ﺑﻪ ﺩﺳﺘﻢ ﺩﺍﺩ ﺩﻝ¤¤ ﻫﻢ ﺷﮑﺴﺖ ﻭ ﻫﻢ ﺷﮑﺴﺘﻢ ﺩﺍﺩ ﺩﻝ


تاریخ: پنج‌شنبه 26 بهمن 1391
ارسال توسط pasargadn7
مادر به کنار پسرش رفت و دلسوزانه دستی به شانه مردانه اش کشید، گفت: _" منو ببخش پسرم... این روزها اعصابم خیلی خرده... رفتی پیش لیلا، عمه سوگل...؟! اون وضعش خیلی خوبه... " امیرحسین آه عمیقی کشید، گفت: _" آره، شوهرش میگه دستش خالیه ولی من میدونم حساب بانکی اش پر از پوله... بعدا لعنتی میگه پول ندارم..." مادر مهربانانه دستی به سر پسرش کشید و با لحن امید بخشی گفت: _" نگران نباش پسرم... همه چیز درست میشه..." امیرحسین لبخند تلخی زد و سکوت اختیار کرد، بعد قدم های سست و لرزانش را بسمت در خروجی بیمارستان هدایت کرد، مادر به دنبال پسرش شتافت و با لحن گرفته ای گفت: _" کجا میری پسرم...؟ " امیرحسین نگاه سرد و بی روحی به مادرش انداخت، گفت: _" میرم پول جور کنم... " مادر وقتی وضعیت آشفته پسرش را دید سکوت را جایز ندید و با لحن دلسوزانه ای گفت: _" فقط کاری نکن خدا قهرش بگیره... " امیرحسین با لحنی درمانده گفت: _" آخه این چه زندگی من دارم...(((((بقیه داستان را در ادامه مطلب بخونید)))))

ادامه مطلب...
تاریخ: چهارشنبه 25 بهمن 1391
ارسال توسط pasargadn7
اوایل فصل سرد زمستان، باران شدیدی می بارید، آسمان خشمگینانه بر سر ابرها فریاد می کشید و ابرهای تیره از ترس این غرش می گریستند، مرد جوان در آن سیاهی شب و در آن سرمای طاقت فرسا خسته و سردرگم قدم بر می داشت، او آنقدر در فکر و خیالش غرق شده بود که اصلا به لرزش بدنش و سراتاپایش که خیس آب شده بود توجه نکرد و بدون هدف به مسافتش ادامه داد... ( امیرحسین تنها پسر خانواده بامعرفت و صمیمی بود، پدرش نقشه های فراوانی برای آینده پسرکش داشت، ولی افسوس که عمرش به دنیا کوتاه بود و بر اثر سکته قلبی با زندگی وداع کرد، مرگ پدر مهربان مصیبت بزرگی برای مادر و پسر بود، امیر حسین که فقط 18 سال داشت و تازه مدرک دیپلمش را گرفته بود مرگ پدر دلسوزش شوک بزرگی برای او به حساب آمد او تا مدتها گوشه ای از خانه می نشست و به نقطه ای زل می زد، دوستان و فامیلها خیلی با او حرف زدند تا بلاخره توانست مرگ پدرش را باور کند و از شوک خارج شود، سرانجام پس از ماه ها امیر حسین توانست به فعالیت بپردازد و شغل آبرومندی برای خود پیدا کند او در یک قنادی به عنوان شاگرد مشغول کار کردن شد، 24 سال از سن خود می گذشت که عاشق دختر همسایه شد، سوگل اهل شیراز بود و پدر و مادرش را در یک سانحه تصادف از دست داده بود و بهمراه عمویش به تهران آمد و سعی کرد زندگی اش را از صفر شروع کند، (((((بقیه داستان را در ادامه مطلب بخونید)))))

ادامه مطلب...
تاریخ: چهارشنبه 25 بهمن 1391
ارسال توسط pasargadn7

در بین دختران فامیل به دختری مغرور و خودخواه و در عین حال بسیار زیبا و طناز معروف بود، وقتی دیپلمش را گرفت اولین خواستگاران از میان فامیل قدم جلو گذاشتند، با تمسخره و یا حتی توهین او مواجه شدند که: « چطور به خودت جرات دادی که با یه حقوق کارمندی به خواستگاری من بیای؟ » و به دیگری می گفت: « با این قیافه ات رویت شد که به خواستگاری من بیای؟ » به این ترتیب خیلی ها از ترس اینکه سنگ روی یخ نشوند، اصلا قدم جلو نمی گذاشتند، واقعیت این بود که او جدای از زیبایی به ثروت خانواده اش هم می نازید، پدرش مدیرعامل شرکت معتبری بود، مادرش هم به این غرور دامن می زد و می گفت: « غزل حق داره که سختگیر باشه، اون باید به کسی بله بگه که هم شأن خانوادۀ ما باشه » غزل که به رانندگی و سرعت علاقه فراوانی داشت موفق شد با حمایت پدرش در آموزشگاه رانندگی ثبت نام کند . . .(((((بقیه داستان را در ادامه مطلب بخونید)))))



ادامه مطلب...
تاریخ: سه‌شنبه 24 بهمن 1391
ارسال توسط pasargadn7
طوفان از جا جهید: من فقط می خواهم مثل پدرم باشم. آواز به صورت او خیره شد. طوفان شباهتی به مادرش نداشت نوجوانی زیبا و برومند بود که سالهائی پر شور جوانی را پیش رو داشت. و بیش از هرکسی در دنیا به پدرش شبیه بود. _آروزی من است که تو شبیه پدرت باشی. او مرد شجاع و نیرومندی بود، یک کشاورز واقعی. زندگی نوپای ما بسیار شیرین سپری می شد ولی یک روز خبر آمد غارتگران به روستاهای اطراف حمله کردند و در حال رسیدن به دهکده ما هستند. پدرت مردم روستا را قانع کرد مقابل وحشی ها بایستند ... زن لحظه ائی سکوت کرد تا تاثیر سخنان راز گونه اش را در چهره طوفان ببیند او هنوز گنگ بود و ساکت گوش می داد. زن گفت: مردها به دفاع از روستا پرداختند اما موضوع زنها و بچه ها بود ... مردها نمی توانستند پیروز شوند برای همین زنهاتصمیم گرفتند کاری را انجام دهند که باید انجام می دادند(((((بقیه داستان را در ادامه مطلب بخونید)))))

ادامه مطلب...
تاریخ: دوشنبه 23 بهمن 1391
ارسال توسط pasargadn7
چشمهای هرزه و ناپاک جوانانی که منتظر شکارهای بی پناهی چون من بودند را به خوبی احساس می کردم، چند نفر آنها پستی و بی شرمی را به حدی رساندند که به تعقیب من پرداختند و با زبان چاپلوسی شروع به تعریف و تمجید من کردند به بهانه های مختلف در مغازه ها معطل می کردم تا از شر مزاحمین خلاص شوم، پاهایم توان راه رفتن نداشت، خسته و درمانده شده بودم مقصد مشخصی نداشتم وقتی روبه رویم پارکی را مشاهده کردم خوشحال شدم روی یکی از نیمکت ها نشستم، سرم را در میان دستهایم گرفتم و زار زار گریستم، بعد از چند دقیقه دختری کنار من روی نیمکت جا گرفت از طرز لباس پوشیدن و آرایش غلیظش خیلی زود فهمیدم که اون دخترک فراری است، او خودش را زری به من معرفی کرد وقتی چشمهای اشک آلودم را دید، گفت: (((((بقیه داستان را در ادامه مطلب بخونید)))))

ادامه مطلب...
تاریخ: یکشنبه 22 بهمن 1391
ارسال توسط pasargadn7
مادرم حرفهایش را جدی نگرفت و با خنده گفت: « من از این شانسها ندارم...! » بلاخره خانۀ پدرم را به قصد رفتن به خانۀ دایی ام ترک کردیم، با وجود پسر دایی هایم مهران، مهرداد من به هیچ وجع احساس راحتی نمی کردم، 3 روز از ماندن در خانۀ دایی گذشت من به مادرم گفتم: « مامان، بیا بریم خونه... بابا الان به وجود ما نیاز داره... خواهش میکنم...» مادرم که از ماندن در خانه برادرش و شنیدن حرفهای طعنه آمیز زن داداشش احساس خوبی نداشت از پیشنهاد من استقبال کرد و با هم به خانه برگشتیم، سکوت عجیب خانه هر دوی ما را به ترس انداخت، من خیلی زود خودم را جمع و جور کردم و وارد اتاق پدرم شدم، با صدای جیغ من مادرم خودش را به کنارم رساند، هیکل پدرم که حلقه آویز شده بود هر دوی ما را به وحشت انداخت، وقتی دکتر تایید کرد پدرم 3 روز پیش خودکشی کرده دنیا روی سرم خراب شد قبول این مصیبت برایم خیلی سخت بود، مراسم خاکسپاری پدرم آغاز شد و کفن را دور اندام لاغرش پیچیدند و هم آغوش خاک شد، در طول مراسم خاکسپاری، مادرم سکوت کرده بود نه قطره اشکی می ریخت و نه کلامی حرف می زد(((((بقیه داستان را در ادامه مطلب بخونید)))))

ادامه مطلب...
تاریخ: یکشنبه 22 بهمن 1391
ارسال توسط pasargadn7
پاییز عاشق نواز از راه رسیده بود و درختان لباس های رنگی به تن کردند، پوششهایی از رنگ زرد و نارنجی، زیبایی جذابی را به درختان سر به فلک کشیده داده بود که تار و پودشان با دست بادهای سرد از هم جدا می شد و به زیر پای عابران می ریخت و آنها با خونسردی روی برگ خشک پا می گذاشتند، صدای خش خش برگ بی جان درختان سکوت خیابان را می بلعید، سوز سرد همچون تازیانه صورت خیس از اشک شقایق را می سوزاند و آزارش می داد، ولی او بی توجه به آن سوزش دردناک که اشک گرم و باد خنک به صورت غمزده اش هجوم آورده بود، افسرده و دلتنگ قدم زنان وارد محوطۀ پارک کوچک و خلوتی شد و روی اولین نیمکت نشست، هوای تازۀ پارک و سکوت حاکم برآن ، گره از بغضش گشود، به گونه ای که بعد از چند نیم نفس کوتاهی که ناشی از مجادله با بغضش بود، چشمهایش همچون آتشفشانی خاموش شروع به فوران کرد(((((بقیه داستان را در ادامه مطلب بخونید)))))

ادامه مطلب...
تاریخ: یکشنبه 22 بهمن 1391
ارسال توسط pasargadn7
بار اول كه دكتر دروبل در راهروهاي بناي خاكستري رنگ و وسيع بخش تحقيقات بنگاه كل داروئي به خانم پارتش برخورد، نتوانست جلوي خودش را بگيرد و توي نخ او نرودغ از زشتي او آدم همانقدر يكه ميخورد كه از زيبائيش. و چنان مينمود كه خانم پارتش همه آن عوامل وحشتناكي را كه طبيعت گاهي آدميزاد را بدان ميآرايد در خود جمع كرده بود. پا توي شصت گذاشته بود و بزك غليظ، با خمير گلي رنگ، شيارهاي بي حساب صورت مفلوكش را بتونه، كرده و دست اندازهاي صورتش را با بازي سايه روشن خارق العاده اي مشخص تر ساخته بود. در طرفين دماغ عقابي بيرون پريده اش، دو چشم ريز خاكستري، در پناه چين هاي پوست چروكيده قرار گرفته بود، قشري از آرد قرمز، كه خطوط درهم و برهم چوب بست بناها را روي زمينه ديوار ترك دار در حال فرو ريختن، بياد مي آورد(((((بقیه داستان را در ادامه مطلب بخونید)))))

ادامه مطلب...
تاریخ: شنبه 21 بهمن 1391
ارسال توسط pasargadn7
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران