دهـکــده ادبـیــات پـاســارگــاد
به وبلاگ خودتون خوش آمدید امیدوارم لحظات خوبی را سپری کنید

باز هم يك داستان كوتاه و جذاب : " هيچكس " داستانی از يك دلباخته ، يك عاشق عاشقی كه هيچوقت عشق خود را جز از راه چشم لمس نكرد :¤¤¤¤¤¤¤¤ چشماشو بست و مثل هر شب انگشتاشو کشيد روی دکمه های پيانو . صدای موسيقی فضای کوچيک کافی شاپ رو پر کرد . روحش با صدای آروم و دلنواز موسيقی , موسيقی که خودش خلق می کرد اوج می گرفت . مثه يه آدم عاشق , يه ديوونه , همه وجودش توی نت های موسيقی خلاصه می شد . هيچ کس اونو نمی ديد . همه , همه آدمايي که می اومدن و می رفتن همه آدمايي که جفت جفت دور ميز ميشستن و با هم راز و نياز می کردن فقط براشون شنيدن يه موسيقی مهم بود . از سکوت خوششون نميومد . اونم می زد . غمناک می زد , شاد می زد , واسه دلش می زد , واسه دلشون می زد . چشمش بسته بود و می زد . صدای موسيقی براش مثه يه دريا بود . بدون انتها , وسيع و آروم . يه لحظه چشاشو باز کرد و در اولين لحظه نگاهش با نگاه يه دختر تلاقی کرد . يه دختر با يه مانتوی سفيد که درست روبروش کنار ميز نشسته بود . تنها نبود ...

برای خواندن ادامه این داستان کوتاه ، لطفا" به ادامه مطلب مراجعه کنید



ادامه مطلب...
تاریخ: دوشنبه 17 تیر 1392
ارسال توسط pasargadn7

گالری تصاویر سوسا وب تولز

نفس عمیق کشیدم و دسته گل رو با لطیف ترین حالتی که می شد توی دستام نگه داشتم هنوز یه ربع به اومدنش مونده بود نمی دونستم چرا اینقدر هیجان زده ام به همه لبخند می زدم آدمای دور و بر در حالی که لبخندمو با یه لبخند دیگه جواب می دادن درگوش هم پچ پچ می کردنو و دوباره می خندیدن اصلا برام مهم نبود من همتونو دوست دارم همه چیز به نظرم قشنگ و دوست داشتنی بود دسته گل رو به طرف صورتم آوردم و دوباره نفس عمیق کشیدم چه احساس خوبیه احساس دوست داشتن به این فکر کردم که وقتی اون از راه برسه چقدر همه آدما به من و اون حسودی می کنن و این حس وسعت لبخندمو بیشتر کرد تصمیم خودمو گرفته بودم , امروز بهش می گم , یعنی باید بهش بگم ساعتمو نگاه کردم : هنوز ده دقیقه مونده بود بیچاره من , نه, بیچاره به آدمای بدبخت می گن ... من با داشتن اون یه خوشبخت تموم عیارم



ادامه مطلب...
تاریخ: یکشنبه 16 تیر 1392
ارسال توسط pasargadn7

من تا اول دبیرستان هیچ دوست پسری نداشتم سرم تو درسم بود صفر کیلومتر بودم همه بهم میگفتن خیلی خنگی و از این حرفا ولی یه روز تو مترو بودم بلوتوثمو روشن کردم تا کلیپی چیزی دریافت کنم دیدم یکی از بلوتوثا یه شمارست شماره رو که گرفتم زود قعطش کردم بعدش پشیمون شدم که گرفتم از اون روز به بعد دیگه گوشیمو میزاشتم رو سایلنت که مبادا طرف بزنگه بعد مامانم بفهمه برام بد میشه گذشت و تا اینکه یه شب بهم اس ام اس داد اولش جواب نمیدادم ولی بعدش شیطون گولم زد که جواب بدم اسمش فرشاد بود20 سالش بود سوپر مارکت داشت بعد تصمیم گرفتم یه روز از مدرسه برمیگردم باهاش قرار بزارم من معمولا مامانم اجازه نمیده بیرون برم حتی با دوستام برای همین فقط بعد از مدرسه میتونستم ببینمش وقتی دیدمش ازش به نسبت خوشم اومد ولی نه اونجور که دلمو ببره بعدش که از پیشش رفتم بهم اس داد ازت خوشم اومده و اینا منم گفتم نمیخوام رفیق داشته باشم

 

بقیه داستان را در ادامه مطلب بخونید



ادامه مطلب...
تاریخ: شنبه 15 تیر 1392
ارسال توسط pasargadn7
گالری تصاویر سوسا وب تولز ♥●♥●♥●♥●♥●♥●♥●♥●♥●♥●♥●♥●♥●♥●♥●♥●♥●♥●♥●♥●♥●♥●♥●♥●♥●♥●♥●♥●♥●♥●♥●♥●♥●♥●♥●♥●♥●♥●♥●♥●♥●♥●♥●♥●♥●♥●♥●♥●♥●♥●♥●♥●♥●♥● یــادمـــه وقـتـــی کـنــــارم نــبــــودی بـهـــت مـــی گـفــتــم ای کـــاش کـنــــارم بـــودی بـهـــم مـیـگـفـتــــی مـــن کــنـــارتـم ولـــی تــو مــنـــو نـمـــــی بـیـنـــی بــهـــم مـیـگـفـتـــی دســـتــام تــوی دسـتـــت هــــســت بـهــــم مـیـگــفـتــــی دســـتــات چـــرا ایـنــقــدر ســـــرده مـیـگــفـتـــی بــا گـــرمـــای دســتــم ســــردی دســـت تـــــو از بـیـــــن مــیــــره اون مـــوقـــع خــــوب بـــا ایـــن حــــرفـــات یــادم مــیـــرفـــت کـــه ازم دوری فـــکـــر مـیـــکـــردم واقــعـــا کـنــــارمـــی ولــــی‎ ‎الان کـــه تــو تــوی اون دنــیـــایــی و مـــن روی زمــیـــن تـنــهــــا واقــعــــا احــســـاس مـیــکــنـــم کــه ازم دوری واقـعـــا احــســـاس مـیــکــنــم کـــه تــنــهــام چـــون دیـگـه نـیــسـتــــی کـــه بـــا حـــرفـــات آرومــــم کــنـی


تاریخ: جمعه 14 تیر 1392
ارسال توسط pasargadn7
گالری تصاویر سوسا وب تولز ♥●♥●♥●♥●♥●♥●♥●♥●♥●♥●♥●♥●♥●♥●♥●♥●♥●♥●♥●♥●♥●♥●♥●♥●♥●♥●♥●♥●♥●♥●♥●♥●♥●♥●♥●♥●♥●♥●♥●♥●♥●♥●♥●♥●♥●♥●♥●♥●♥●♥●♥●♥●♥●♥● سال دوم دبیرستان بودم..یه روز از یه گروه آموزشیه تاتر اومدن مدرسمون..مربی پرورشیمون گفت که هر کسی که میخواد بیاد واسه تست..از جمله یکی از دخترایی که واسه تست اومدن من بودم..توی تست فقط من و 14 نفر دیگه قبول شدیم...خوشحال بودم..آخه تئاتر رو دوست داشتم..تئاتر در دنیای جدیدی رو بروم باز کرد..توی گروه 15 نفریمون فقط من دوم بودم و بقیه اول..من چون بزرگتر بودم همه کاره گروه از جمله منشیه صحنه بودم...با بچه ها دوست بودم اونا هم بهم احترام میزاشتن..((((بقیه داستان را در ادامه مطلب بخونید))))

ادامه مطلب...
تاریخ: پنج‌شنبه 13 تیر 1392
ارسال توسط pasargadn7
اسمم مریمه تو یه خانواده متوسط بزرگ شدم پدرم کارمند بانک ومادرم دبیر زبان تک فرزندم چهره ی فوق العاده زیبا و جذابی دارم با عشق بیگانه بودم سرم تو لاک خودم بود همیشه تو مدرسه شاگرد اول بودم برخلاف هم سن و سالانم که به پزشکی و مهندسی علاقه دارند حسابداری رو خیلی دوست داشتم و سال اولی که کنکور دادم دانشگاه دولتی اصفهان قبول شدم دوست صمیمیم توی دانشگاه نیلوفر بود دوست زیادی نداشتم دخترا به خاطر چهره و درسای خوبم بهم حسادت میکردند توی دانشگاه پسری نبود که پیشنهاد دوستی یا ازدواج بهم نداده باشه راستش زیاد از این وضع راضی نبودم خستم میکردند زیاد ترم دوم دانشگاه بودم عموم مالک یه شرکت خصوصی توی ترکیه بود بهم گفته بود درسم تموم بشه به عنوان حسابدار میبرتم پیش خودش خیلی خوشحال بودم و فقط درس میخوندم تنها دلخوشیم تودوران دانشجویی نیلوفر بود باهم خیلی تفریح میرفتیم و خوش بودیم اخرای بهمن بود که خونه رو به سمت دانشگاه ترک کردم بدجور سوز میومد وقتی وارد دانشگاه شدم متوجه شدم کلاس تشکیل نمیشه اون روز همین یه کلاس رو داشتم راستش خوشحال شدم و چون نیلوفر نیومده بود اماده شدم برم خونه منتظر اتوبوس بودم که دیدم یه ماشین مدل بالا جلو پام ایستاد عادی بود محل نذاشتم و اونم سریع شیشه رو داد پایین زیر چشمی نگاش کردم ((((بقیه داستان در ادامه مطلب))))

ادامه مطلب...
تاریخ: چهارشنبه 12 تیر 1392
ارسال توسط pasargadn7

کنار خیابون ایستاده بود . تنها ، بدون چتر ، اشاره کرد مستقیم ...
جلوی پاش ترمز کردم ،در عقب رو باز کرد و نشست ،
آدمای تنها بهترین مسافرن برای یک راننده تنها ، - ممنون - خواهش می کنم ...
حواسم به برف پاک کنای ماشین بود که یکی در میون کار می کردن و قطره های بارون که درشت و محکم خودشون می کوبوندن به شیشه ماشین ، یک لحظه کوتاه کافی بود که همه چیز منو به هم بریزه ،و اون لحظه ، لحظه ای بود که چشم های من صورتش رو توی آینه ماشین تماشا کرد ،نفسم حبس شد ،

پام ناخودآگاه چسبید روی ترمز ، - چیزی شده ؟

چشمامو از نگاهش دزدیدم ،
- نه .. ببخشید ، خودش بود ، شک نکردم ، خودش بود بعد از ده سال ، بعد از ده سال .... خودش بود .با همون چشم های درشت آهویی ، با همون دهن کوچیک و لبهای متعجب ، با همون دندونای سفید و درشت که موقع خندیدنش می درخشید و چشمک می زد ، خودش بود .
نبضم تند شده بود ، عرق سردی نشست روی تنم ، دیگه حواسم به هیچ چی نبود ،
می ترسیدم دوباره نگاهش کنم ، می ترسیدم از تلاقی نگاهم با نگاهش بعد از ده سال ندیدن هم ،
دستام و پاهام دیگه به حال خودشون نبودن ،برف پاک کنا اصلا کار نمی کردن ، بارون بود و بارون ، پرسید :
- مسیرتون کجاست ؟
گلوم خشک شده بود ،
سعی کردم چیزی بگم اما نمی شد ، با دست اشاره کردم .. مستقیم .
گفت : من میرم خیابون بهار ، مسیرتون می خوره ؟به آینه نگاه نکردم ، سرمو تکون دادم ،

بقیه داستان در ادامه مطلب



ادامه مطلب...
تاریخ: سه‌شنبه 11 تیر 1392
ارسال توسط pasargadn7

هوا سرد بود،سوزناك و بيرحم.اما صورت محسن خیس عرق.عرق ترس،عرق شرم.در ماشین رو باز کرد و پیاده شد.پیر مرد افتاده بود روی آسفالت کف جاده.محسن هنوز باورش نشده بود که با صدوده کیلومتر سرعت زده به یه پیر مرد... .خیلی دستپاچه بود.قطره های باران هم خیسی صورت ناشی از عرقش رو،دو چندان کرده بود.سراسیمه پیرمرد نیمه جان رو گذاشت تو ماشین و با نهایت اضطراب راه افتاد.
-
خدایا چرا اینطور شد؟چرا اینجوری شد؟چرا الان؟چرا تو این موقعیت؟حالا که میخوام برم... .
توی راه بیمارستان،دو سه بار نزدیک بود تصادف کنه.رسید بیمارستان.پیرمرد نیمه جون رو برد بخش اورژانس . پیر مرد رو بردن سی سی یو.محسن با اون وضعیت روحیش،تونست از موقعیتی که پیش اومد،استفاده کنه و از دست انتظامات بیمارستان فرار کنه.
در حال فرار،مدام با خودش میگفت:نامرد،کجا در میری؟زدی ؛ پاش واسا.تو مگه مرد نیستی؟ اما بعدش برای توجیه فرارش گفت

بقیه داستان در ادامه مطلب



ادامه مطلب...
تاریخ: سه‌شنبه 11 تیر 1392
ارسال توسط pasargadn7

گالری تصاویر سوسا وب تولز 

 

پیرزن با تقوایی در خواب خدا را دید و به او گفت:« خدایا، من خیلی تنها هستم، آیا مهمان خانه من می شوی؟» خدا قبول کرد و به او گفت که فردا به دیدنش خواهد آمد. پیرزن از خواب بیدار شد، با عجله شروع به جارو کردن خانه کرد. رفت و چند نان تازه خرید و خوشمزه ترین غذایی را که بلد بود، پخت. سپس نشست و منتظر ماند. چند دقیقه بعد در خانه به صدا در آمد. پیرزن با عجله به طرف در رفت و آن را باز کرد. پشت در پیرمرد فقیری بود. پیرمرد از او خواست تا غذایی به او بدهد. پیرزن با عصبانیت سر فقیر داد زد و در را بست. نیم ساعت بعد باز در خانه به صدا درآمد. پیرزن دوباره در را باز کرد. این بار کودکی که از سرما می لرزید از او خواست تا از سرما پناهش دهد. پیرزن با ناراحتی در را بست و غرغرکنان به خانه برگشت. نزدیک غروب بار دیگر در خانه به صدا درآمد. این بار پیرزن مطمئن بود که خدا آمده، پس با عجله به سوی در دوید. در را باز کرد ولی این بار نیز زن فقیری پشت در بود. زن از او کمی پول خواست تا برای کودکان گرسنه اش غذایی بخرد. پیرزن که خیلی عصبانی شده بود، با داد و فریاد، زن فقیر را دور کرد. شب شد ولی خدا نیامد. پیرزن ناامید شد و رفت که بخوابد و در خواب بار دیگر خدا را دید. پیرزن با ناراحتی به خـدا گفت:« خدایـا، مگر تو قول نداده بودی که امـروز به دیـدنم مـی آیی؟» خدا جواب داد:« بله، ولی من سه بار به خانه ات آمدم و تو هر سه باردر را به رویم بستی!»




تاریخ: دوشنبه 10 تیر 1392
ارسال توسط pasargadn7

گالری تصاویر سوسا وب تولز

 زمستان سردی بود، مهتاب و سامان برای خرید کفش به بوتیکی در خیابان سپه سالار رفته بودند،از میان کفش های رنگارنگ بوتیک آنها بوت سرمه ای رنگی را برای مهتاب انتخاب کردند . یک هفته بعد مهتاب و سامان باهم به کوه رفتند ،آن ها طوری با یکدیگر حرف میزدند که انگار تازه همدیگر رو پیدا کرده بودند ، همین طور کوه را به طرف بالا میرفتند تا اینکه به سنگ بزرگ و لغزنده ای رسیدند ابتدا سامان از سنگ گذشت و دست مهتاب را گرفت تا او را از سنگ رد کند ولی مهتاب پاش روی سنگ لیز خورد دستش از دست سامان رها شد و به طرف پایین پرت شد،سامان مات و مبهوت مانده بود وفقط پایین را نگاه میکرد و فریاد میزد آن قدر داد زد که به زمین افتاد و اوهم لیز خورد ؛ حال 20سال از این ماجرا میگذرد و سامان خودش را نبخشیده و روزش را روی ویلچر کنار قبر مهتاب شب میکند ؛ او خود را مقصر مرگ مهتاب میداند؛ چرا که آن کفشهای لیز را سامان برایش خریده بود . این عاشفانه با عشق آغاز شد و باعشق ادامه دارد . . .




تاریخ: یکشنبه 09 تیر 1392
ارسال توسط pasargadn7
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران