
-
وقتــي تــو رابطـه هاي دوستــي
بــَعضـها بــه مسائل جنســي فکــر ميـکــُنن
بــَعضـي هام بــه شارژ ايرانـســـل !
دَرک مــي کــُنــي کـه تَنهـايــي زياد هــَم بــَد نيست
-
به سلامتی پسری که
اگه قشنگ ترین دختره دنیارو هم تو خیابون ببینه
سرشو میندازه پایین و زیرلب میگه:
میرم جلوتر شاید بهترشو دیدم...!!
-
©اونقدري كه من بالش زير سرمو تا صبح ميچرخونم...
اگه به جاش توربين بود ،
ميتونستم برق كل روستا ها رو تأمين كنم!©
ميـــنــــويـــــســم ...
خـــــــط ميــــــــزنـــــم ....
ميـــــنـــــويــــســـم
از "تــ ــ ــ ــ ــــو"
از "عشــــــــق"
و بــــــــاز، خـــــــط ميــــزنــــــم!
درد ميــــكــشـــــم، ولــــی بــــــــاز،
ميــــــنــويــــــســم!
ميـــنـــويـــــــسـم تــــــــا وقــتـــی كـــه بـــرگشــتـــی ،
درد هـــــایـــــم را بـبیــنــی
تـــــا بـــدانـــــی وقــتــی نیســـتــی
چــــــه ميـــكــشــم . . . تــــــــا بــمــــانــــــي
ولــــــی همــــــــــه اش را خــــــــــط ميــــــــزنم
نــــَـــه....
اصلــا ميـــســوزانــمش
تــــــــا كســــی نفَـــــهـــمَـــــد كــــه مُــنتــظــــرت بـــودم و نیــــامـــدی!
ولــــــی بــــــــاز . . .

در این کومه ؛
در این زندان ؛
در این غوغای خاموشی ؛
در این جشن فراموشی ؛
در این دنیای بی مهر و
کم آغوشی؛ دلم ترسیده و تنگ است دلم ترسیده از آه پر از درد پدرهامان ؛ و از چشم پر از اشک تمام مادر
ها ؛ دلم آشوب آشوب است دلم سرد و تنم بی روح بی روح است ؛ نمی خواهم، نمی خواهم دگر این زندگانی
را و دل را نگاهم خیره بر بالا به دنبال نگاهی ساده می گردد و می بینم، و می بینم هوای گریه دارد آسمان

-مادرم یک چشم نداشت. در کودکی براثر حادثه یک چشمش را ازدست داده بود. من کلاس سوم دبستان
بودم و برادرم کلاس اول. برای من آنقدر قیافه مامان عادی شده بود که در نقاشیهایم هم متوجه نقص
عضو او نمیشدم و همیشه او را با دو چشم نقاشی میکردم. فقط در اتوبوس یا خیابان وقتی بچهها و مادر و
پدرشان با تعجب به مامان نگاه میکردند و پدر و مادرها که سعی میکردند سوال بچه خود را به نحوی که
مامان متوجه یا ناراحت نشود، جواب بدهند، متوجه این موضوع میشدم و گهگاه یادم میافتاد که مامان یک
چشم ندارد... یک روز برادرم از مدرسه آمد و با دیدن مامان یکدفعه گریه کرد. مامان او را نوازش کرد و
علت گریهاش را پرسید. برادرم دفتر نقاشی را نشانش داد.
بقیه داستان را در ادامه مطلب بخونید !
ادامه مطلب...
-
خــوابـم نـمــی بــرد
بـیــداری رخـنــه کــرده اســت
مـیــانِ مــردمــک ِچـشـمــانـم
بـادِ پـایـیــز، در راه اســت
ابـرهــای ِخـیــالــم را ،بـاد بـا خــود مــی بـرد
روی آسـمــان اقـیــانـوس
ومــن احـســاس مــی کـنــم
نـم نـم بـاران ، مـیـان دو چـشـمــم
شــوق بـاریــدن دارد
بـی غــرش ابــر
بـی هــوای ســرد
نـاگـاه ، ابـرِ خـیــالــم , بـاریــدن گــرفـت
چـکــه چـکــه
از ابـرهــایِ تـکــه تـکــه
رودی جــاری شــد
روی گــونــه هــایِ خـشــکـم
رودی کــه آبـش بــه شــوری نـمــک دریـا بـود
و بــه زیـبــایــی رویــا
و مــن چـشـیــدم چـه شــور اســت!
طــعــم نـبــودنــت
"مــــریـم بـهـنــام"


