دهـکــده ادبـیــات پـاســارگــاد
به وبلاگ خودتون خوش آمدید امیدوارم لحظات خوبی را سپری کنید
دخترک چهارزانو گوشه اتاق نشسته بود . آن اتاق صورتی با آن همه عروسک های ریز ودرشت سرگرمش نمی کرد.خرس قهوه ای کوچکش را پرت کرد و بلند شد .از اتاق بیرون آمد . مادرش ، مشغول دیدن سریال محبوبش بود. پدر ، کارهای شرکت را با لپ تاپ انجام میداد . خواهرش هم که درس داشت . اجازه بیرون رفتن از خانه را نداشت .به سوی اتاق بازگشت رفت کنار پنجره ..کوچه ، خالی ... آسمان ،آبی ... هوا ، سرد +کاش فردا برف بیاد ... اونوقت مامان میذاره برف بازی کنم! غرق تماشای رهگذر های خیابان بود ناگهان همه جا تاریک شد! برق رفت ! ترسید .به سرعت از اتاق خارج شد. -نترس دخترم برق رفت عزیزم دقایقی بعد همه دور میز کوچکی که روی آن چند شمع بود جمع شدند. همه نگران از این اتفاق! -کی برق میاد مامان؟ درس دارم -اهه کارام مونده هنوز -جای حساس فیلم بودا ! دخترک اما خوشحال بود . نفس های گرم مادرش که توی صورتش میخورد به او احساس آرامش میداد. همه دور هم!کنار هم!برق عجب چیز بدیست!خداکند دیگر به خانه ی ما نیاید! دقایقی گذشت .. خیلی زود برق آمد .. هرکس به گوشی ای گریخت. دخترک اما تنها و غمگین دست عروسکش را گرفته بود کنار همان میز کوچک که حالا خالی بود. شب آمد و رفت ..صبح نیز هم ..ظهر همه بدجور درگیر کارها بودند . عصر جنازه ی دختری کوچک ، برق گرفته و یخزده کنار کنتور برق بود! جیغ های مادر ، شوکه شدن خواهر ، پدر مضطرب و پریشان ساعاتی بعد جسم سرد کودک توی سردخانه تنها بود ... روحش اما در آسمان ها پرواز میکرد. آرزویش براورده شد همه اعضای خانه پنجشنبه ها فارغ از کارو درس و دلمشغولی دور قبر کوچک جمع می شدند. مادری بغض کرده ، خواهری با چشمان خیس و پف کرده ، پدری که میخواست اشک هایش مرئی نشوند و کودک که لبخند میزد با آن عروسک کوچک و دوستان جدیدش!



تاریخ: سه‌شنبه 01 مرداد 1392
ارسال توسط pasargadn7

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید