داشت با حسرت به بستنی دست دخترک باکلاس که لباس شیکی به تن کرده بود می نگرید و در دلش بارها می گفت ای کاش من جای او بودم ...دخترکی که داشت بستنی را می خورد با ناز و عفاده ی خاصی دست مادرش را گرفته بود و آرام با دست دیگرش موهای زیبای قهوه ای رنگش را کنار زد نگاهی به دخترک انداخت و برایش شکلکی در آورد و رفت .
دخترکی که دلش برای بستنی غش زده بود ... از مادرش خواهش می کرد که برایش بستنی بگیرد . چادر مادرش را می کشید و بغض گلویش را به ظور می خورد
مادرش با نگاهی سوخته از درد و با لبان زردش دخترکش را در آغوش گرفت و او را سرگرم کرد که بستنی را از یادش ببرد اما دخترک دست بردار نبود که نبود.. مادر که حتی پول کرایه ی تاکسی را تا خانه یشان نداشت روبه دخترش کرد و گفت عزیزم بیا تمام جیب هایم را بگرد اگر یه 50 تومنی پیدا کردی من قول میدم که اگرم قرض کرده باشم هر چقدر بستنی که دلت خواست برایت بگیر م دخترک دلش به حال مادرش سوخت .
و هردو با هم رفتند .
و اکنون همان دختر خانم دکتری هست و دخترک باکلاس یک فرد پر از خالی که یکی از مریض های .....
تاریخ: چهارشنبه 15 خرداد 1392
ارسال توسط pasargadn7
آخرین مطالب
