دهـکــده ادبـیــات پـاســارگــاد
به وبلاگ خودتون خوش آمدید امیدوارم لحظات خوبی را سپری کنید
زن سالمندی شوهرش را از دست داده بود . غم فوت شوهر و تغییر رفتار اطرافیان نسبت به زن باعث شده بود ، که او هم کم کم نسبت به زندگی میل و رغبتش را از دست بدهد و چشم به راه مرگ بماند . اما با وجودی که لب به غذا نمی زد و دائم در حال بیماری و آه و ناله بود ، اما فرشته مرگ به سراغش نمی آمد و او نفس می کشید . سرانجام طاقت زن طاق شد و از فرزندانش خواست تا او را نزد شیوانا ببرند و از او کمک بخواهد . شیوانا با تعجب به سر و صورت زن خیره شد و از همراهانش پرسید : " آیا او در زمان حیات شوهرش هم اینقدر ژولیده و به هم ریخته بود ؟ " دختر زن گفت : " اصلا !!! مادرم دائم به خودش می رسید و لباس های تمیز و نو می پوشید و مو هایش را رنگ می کرد و سعی می کرد خودش را نسبت به سن و سالش جوان تر بنماید . اما بعد از فوت پدر او دیگر به سر و وضع خود نرسید و خودش را به این روز انداخته است . " شیوانا به زن نگاهی انداخت و به او گفت : " برای مردن شتاب مکن . اگر زنده ای برای این نیست که بمیری ، بلکه برای این است که زندگی کنی . مرده ها هم می میرند تا زندگی نکنند . برخیز و با کمک دخترانت سر و وضع خودت را اصلاح کن . لباس های خوب بپوش و زندگی را از سر بگیر . وقت مردنت که فرا برسد ، آن موقع دست از زندگی بکش . برخیز و برو . " هفته بعد آن زن سالمند به همراهی فرزندانش دوباره نزد شیوانا آمدند . شیوانا این بار در چهره زن رنگ حیات و زندگی یافت و متوجه شد که بسیار سالم تر و سرحال تر از قبل است . همچنین لباس های زن تمیز و سر و صورت و ظاهرش هم رو به راه تر از قبل بود . شیوانا از زن پرسید : " اکنون زندگی را چگونه می بینی ؟ " زن سالمند لبخندی زد و گفت : " تازه متوجه می شوم که زنده هستم ، تا زندگی کنم و مرده ها می میرند تا زندگی نکنند . بنابراین تا زنده هستم باید مثل زنده ها رفتار کنم . به همین سادگی ! "



تاریخ: دوشنبه 25 دی 1391
ارسال توسط pasargadn7

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید